نمیدونم اینجا چکار میکنیم.
چطوری شد که اینجا اومدیم.
اگه خودمون اومدیم، چرا جای اشتباه پیاده شدیم؟
اگرم جای درست پیاده شدیم، مطمئنا زمانش درست نبوده و یا دو میلیون سال دیر اومدیم یا زود.

موندیم کیو لعنت کنیم. ما که هوش و حواس درست و حسابی نداشتیم، لعنت به اتوبوسی که پیچ اشتباه رو پیچید، لعنت به راننده ای که با سرعت استاندارد نیومد و از ایستگاه رد شد و بین راه پیاده مون کرد.
یا اگرم هوایی اومدیم، لعنت به لک لک های بیسوادی که در زمان اشتباه و به آدرس اشتباه آوردنمون.

نوشته شده توسط زگیل خان در سه شنبه ۱۴۰۴/۰۲/۰۲ |


آقا واقعا بی انصافیه.
اینکه یکسری میگن طی این سالها "هیچ کاری نشده"، واقعا ناامید کننده است.
یعنی چی که هیچ کاری نشده؟

شما مشکل بینایی - شنوایی داری که نمیبینی و نمیشنوی یا مشکل بویایی داری که بوی این همه کاری که شده رو استشمام نمیکنی؟
این همه اختلاس، این همه دزدی، این همه غارت رو نمیبینی؟ نمیشنوی؟ حتی بوش رو هم حس نمیکنی؟

آقا اسکناس و سکه طلا کوچک هستن و گم میشه، نمیفهمی، قبول، اما وقتی دکل نفتی گم میشه، اندازه کل محله شما، اونم نمیفهمی؟ اونوقت میگی هیچکاری نشده؟

اصلا تصور کردی چقدر زحمت باید کشید تا اختلاس کرد و دزدید و برد و خورد، طوری که کسی هم متوجه نشه؟
اصلا باورت میشه چقدر باید از خود گذشتگی کرد تا این همه دارایی، بدون اینکه کسی متوجه بشه، غیب بشه؟

آقا حرفتون رو پس بگیرید.
خیلی کارها شده. خیلی خیلی خیلی کارها شده که هم دیده میشه، هم شنیده میشه، هم بوووش بلند شده.
اگه شما نمیدونی، لابد خودت مشکل داری. والسلام.


برچسب‌ها: اختلاس, غارت, دزدی, بی انصافی
نوشته شده توسط زگیل خان در چهارشنبه ۱۳۹۷/۰۵/۱۷ |


مدتیه کلی موضوع فوق العاده از ذهن بینظیرمون تراوش میکنه و به خودمون میگیم حتما در وب مینویسیم.
اما چون معمولا در اون لحظه، یا حس و حال نوشتن نیست یا موقعیتش نیست، یا رفیق نابابی هست، لذا یادمون میره مطلب رو بنویسمش، و نتیجتا هم مطلب و هم خود موضوع کلا از ذهنمون پر میکشه.

در نتیجه تصمیم گرفتیم بعد از این، هر روز یک پست خالی در این وب بزاریم.
و معنی و مفهوم این پست خالی، این است که ما نیت داشتیم یک مطلب فوق العاده زیبا و خوندنی براتون بنویسیم.
و شما هم به پست خالی ما، با چشم بصیرت و با نیت یک مطلب فوق العاده خوندنی، نگاه کنید.

مگه نه اینکه مهم، نیته؟

نوشته شده توسط زگیل خان در جمعه ۱۳۹۴/۱۲/۲۱ |


پرده اول:
آقای ع هر چند سال یکبار مهربونیش گل میکنه و به یاد ما میفته.
اخیرا یاد ما کرد و بعد از اینکه فهمید هنوز مجردیم، ما رو به صحبتی و ناهاری بهمراه خانومش و دوست خانومش دعوت کرد.

منو میگی؟؟؟
یعنی چنان آب از لب و لوچه ام راه افتاد که نگووووو.
به به به. به این میگن رفیق.
دوست خانومشو میاره تا من تنها نباشم و غریبی نکنم.
یعنی قربون همچین رفیقی برم من.
اصلا چرا تا حالا با ایشون مراوده نداشتم من؟
آقایونا، خانومونا، من با همه تون قهرم.
برید کنار بزارید باد بیاد.

پرده دوم:
بعد از چند لحظه که رسیدم سر قرار، آقای ع با یه آقای دیگه و خانومش اومد.
هرچی چشم انداختم، دوست خانومش (که قرار بود بنده بقربونش برم) رو ندیدم، لذا از رفیقمون پرسیدم:
کجا بریم؟ مگه قرار نیست دوست خانومتون هم بیاد؟
آقای ع گفت: خب ایشون (آقای کاف) دوست خانومم هستن دیگه.

منو میگی؟
هیچی نگو که با کله میام توی شکمتاااااا.

پرده آخر:
ای خااااااااااااک بر سر هرچی رفیق نارفیق روشنفکره.
چندشها.
گم شین.


پ.ن 1:
الان مدتیه یکسره آهنگ رفیق نارفیق رو میگوشم و با هر مصرعش به تک تک رفیقا، بوووق حواله میکنم.

پ.ن 2:
البته ما اصلا اونکاره نیستیما.
اینجا پیاز داغ خودمونو زیاد کردیم.

نوشته شده توسط زگیل خان در جمعه ۱۳۹۴/۱۱/۰۹ |


این چند روز اخیر، اجبارا زیاد اینور و اونور رفتم. و در مسیرهام با نیت صواب/ثواب، چند بار چند خانوم رو سوار کردم. و البته در مقصدی که میخاستن پیاده بشن، کرایه هم دادن، ولی روم نشد ازشون بگیرم و گفتم مسیرم اینه و رفتم.

حالا از روی دهن لقی (و شاید هم بخاطر نشون دادن مردونگی خودم)، اینهارو به خانواده و در جمع دوستان تعریف کردم.
خانواده احسنت به مرام و معرفتم گفتن که اینروزها کمتر کسی با این معرفت پیدا میشه.
اما دوستانم که اینو شنیدن، گفتن: خااااااااااااک بر سرت. تورو بعنوان لکه ننگ جامعه مردها، باید اول سنگسار کرد و بعدش دار زد و در نهایت آتیش زد.
از همه بدتر این رفیق ملعونم، برگشته میگه: بگو که این جریان رو سانسور کردی و آخراش رو نگفتی وگرنه بجرم بدبختی بیش از حد، رابطه مو باهات قطع میکنم.

حالا بنده دچار بحران وضعیتی شدم.
یعنی جوانمرد و پاکم یا خاک بر سر و لکه ننگ؟
یا ریاکار و خودشیرین؟ (اینو آخری رو هیچکس بهم نگفت ولی ضمیر ناخودآگاهم هی میزنه سرم).

نوشته شده توسط زگیل خان در سه شنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۷ |


بیا دلبندم.
بشین پیشم.
ببین عزیز دلم، همه از پاکی، صداقت، وفاداری، مهربونی، انساندوستی (یکسری که از انساندوستی هم فراتر رفتن و از حیواندوستی حمایت میکنن)، معرفت، آدمیت، ... میگن. اما گولشون رو نخور. اینها همه اش شعاره.
اگه صاف و ساده و بیریا باشی و برای کسی بد نخواهی و دلسوزی و کمک به دیگرون، مرامت باشه، یعنی خر هستی.

پس چرا دیگرون از همونایی که بالا گفتم (وفا، مهربونی، معرفت، ...) خوب میگن؟
چون میخان خرت کنن.

یعنی الان که اینارو بهت میگم، فکر میکنی دلم برات سوخته؟
نخیر.

پس فکر میکنی میخام خرت کنم؟
الان نخیر، اما خدارو چه دیدی؟ فردا روز دیگریست و شاید خر خوبی برای فردایم بشی.

چرا اینارو الان بهت میگم؟
چون بعنوان یک پیشکسوت، از خریت خسته شدم و میخام آدم باشم.

آدم یعنی چی؟
یعنی همونکه خر نیست.

پ.ن:
به این میگن یک نصیحت خرکی خر تووو خرانه.
ووووی که چقدر خر داشت این پست، بگمونم الان میتونم با خرهای این پست، یک طویله بزنم.

نوشته شده توسط زگیل خان در یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۱ |


و بالاخره تصمیم گرفتم ازدواج کنم.

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط زگیل خان در چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۰ |

بعضی ها میگن: مشکلشون اینه که نمیدونن شبیه باباشونن یا مامانشون؟

اگه اینها جای من بودن، چی میگفتن، که امروز یکی از دوستان قدیمی رو دیدم.
برگشت و بهم گفت "پسر، تو اصلا شبیه خودت نیستی هااااا"
نوشته شده توسط زگیل خان در شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۸ |

وووووووووی.

باورتون نمیشه اگه بگم که من تونستم.
بالاخره طلسم شرم و حیا رو شکستم و بدون هیچ خجالتی، به یک دختر شماره دادم.
اونم نه یک دختر معمولی،
بلکه یک دختر خارق العاده.
بینهایت قشنگ و و نازنین و دوست داشتنی.

البته گفته باشم که به خود دختر شماره ندادم،
شماره ام رو به باباش دادم.
و باباش قول داد 20 سال دیگه که دخترش 22 ساله شد، شماره من رو بهش بده تا باهام تماس بگیره.

آخ که دارم بال درمیارم از خوشی.
یعنی عاشقتــــــم پیشــی کوچولو.
نوشته شده توسط زگیل خان در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۳ |

آقای دکتر م و خانواده محترمشون برای مهمونی تشریف آورده بود منزل و داشت برامون درباره مضرات سیگار و سرطان های ناشی از سیگار کشیدن، فرمایش میکرد.

بابا در حالیکه سیگار میکشید، سر تکون میداد و حرفای جناب دکتر رو تایید میکرد و در آخر برگشت و به اخوی کوچیک (که گهگاه دزدکی سیگار میکشه) گفت: اینارو به شماها میگه هااا، این سیگار بدتر از زهر ماره، کی میخای اینو بفهمی؟

و بعدش پاکت سیگارش رو به سمت دکتر م گرفت و بهمراه آقای دکتر مشغول کشیدن سیگارهاشون شدن و خونه رو سرشار از دود سیگارشون کردن.

و ما هم که سیگاری نسیتیم، فهمیدیم که سیگار چقدر زیان آوره و در عین حال، اجبارا باید تا ذره آخر دود سیگارهای این عزیزان رو، قورت میدادیم.
نوشته شده توسط زگیل خان در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۸ |
 
مطالب قدیمی‌تر