اینروزها از اون روزهای اسمشو نبره.
بگمونم اینبار پریودینگمون با تمایلات وحشیانه سادیسمانه ماژوخیسمانه همراه شده.
یعنی وضع طوریه که افسوس میخورم که چرا دندونام به پروپاچه خودم نمیرسه، تا گازهای سگانه وحشیانه هارانه بگیرم.
لذا دور وو بر ما نچرخید، که حوصله چرخش های بیجارو نداریم و پنچرتون میکنیم شدیدا.
پ.ن :
گاز گرفتن پرو پاچه خودم، برای اینکه گاز گرفتن دیگرون بهداشتی نیست و ممکنه پاچه های آلوده دیگرون، هزار و یک درد و مرض به دندونام منتقل کنه.

نوشته شده توسط زگیل خان در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۱
|
تا اطلاع ثانوی، در دست تعمیر هستیم .
لطفا بووووق نزنید .
پ.ن اول :
گرچه اینجا تعطیل شدنی، نیست، اما بگمونم، مدتی برم مرخصی، یک جای دیگه و یک وب دیگه .
پ.ن دوم :
البته فیسبوووق، همچنان تشریف داریم .

نوشته شده توسط زگیل خان در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۰۵
|
الان دیدم که همه انکارها و تظاهر به فراموشی ها ، باد هواست .
نمیشه فراموش کرد .
نه ، نمیشه .
اشکهایی که چکیدن ، فریاد میزنن که "نمیشه فراموش کرد" .
واقعا نمیشه .

نوشته شده توسط زگیل خان در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۰۵
|
امروز صبح داشتم از خیابون اصلی گوهردشت ، میپیچیدم توی یه کوچه ، که یهو یه خانوم دیدم که با کالسکه بچه وسط کوچه وایساده و ظاهرا داشت با موبایلش اس ام اس میداد .
محکم ترمز کردم . و با عصبانیت برگشتم به خانومه (که اتفاقا خیلی خانوم بود) گفتم :
خانوم عزیز ، این دو قدم رو هم برو و از وسط خیابون رد شو ، بعد جواب اس بده .
خانومه برگشت و در کمال پررویی گفت :
وقتی توالت نشستی و دوست دخترت اس میده ، همونجا جوابشو میدی ، کسی بهت اعتراض میکنه که به کار من فضولی میکنی ؟
با حاضر جوابی و زبون درازیش ، کفرمو درآورد و گفتم :
حق با شماست ، بیا سوار شو ، دو تایی بریم توالت خونمون ، اونجا در موردش بحث میکنیم .
پ.ن :
این چند روزه ، این سومین موردیه که میبینم خانوما وسط خیابون وایستادن و دارن با گوشی بازی میکنن .

نوشته شده توسط زگیل خان در یکشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۱۷
|
یعنی نمیشه روز رو بدتر از این شروع کرد .
توی خواب ، یک کابوس ناجور ببینی .
و وقتی از خواب پریدی ، حس کنی چیزی توی دهنته .
و وارسیش که کردی ، ببینی یک قسمت از دندونته که توی خواب شکسته .
یعنی واقعا ایشششش به این شروع .

نوشته شده توسط زگیل خان در پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۱۴
|
براي روز ميلاد تن من ، نمي خوام پیرهن شادي بپوشي
به رسم عادت ديرينه حتي ، برايم جام سر مستي بنوشي
براي روز ميلادم اگر تو ، به فکر هديه اي ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن ، بگو با من که با زنده هستي
تو اي تنها نياز زنده بودن ، بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پيرهني رنگ محبت ، اگه خواستي بيايي ديدن من
این شعر رو واسه کسی اینجا نزاشتم . پس نه مخاطب خاص داره ، نه عام .
این شعر واسه اینه که دوستش دارم .
و اینجا گذاشتم چون دهم دی ماه ، روز تولدمه .
همین .

نوشته شده توسط زگیل خان در سه شنبه ۱۳۹۱/۱۰/۱۲
|
واقعی بودیم ،
چشمای شما کور بود ،
مارو ندیدید .
تا اینکه مجازی شدم .
حالا ، با اون چشمای کور ،
چطوری مارو میببینید ؟

نوشته شده توسط زگیل خان در شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۱۸
|
محبوبم ،
اینقدر از فرهاد و کوه کندنش نگو .
فرهاد یک شیرین داشت ،
و بخاطرش یک بیستون رو کند .
محبوبم ،
زهرمـــار عزیزم ،
تو یک ذره شیرین باش ،
و منهم بخاطر تو ، تمام بیستونها و نیم ستونها و باستونهای عالم رو میکنم .

نوشته شده توسط زگیل خان در پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۱۶
|
اگه یک دهم ساعاتی که طی 12 سال اخیر ، جلوی کامپیوتر (و در نت) گذروندم رو ، کنار خیابون (جهت شغل مقدس گدایی) دراز میکشیدم ، الان درآمدی بیشتر از کل شرکتهای کامپیوتر سازی و ماکروسافت و گوگل داشتم.
یعنی حق ندارم بگم لعنت به این اختراعات (کامپیوتر + نت) چندش ؟

نوشته شده توسط زگیل خان در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۰۶
|
یعنی جدی جدی اگه فردا عید فطر اعلام نشه ، خودمو از همینجا پرت میکنم پایین .
الان از من ، سه تا و نیم استخون مونده و یه روکش رنگ و رو رفته .
دیگه توی خیابون همه رو بشکل خوراکی میبینم .
شدیدا نگران حال خودمم .
پس کجایی مــــاه مــــــــــــن ؟
پ.ن :
به این روش میگن ، اعلام روزه بودن ، بدون هیچگون ریاکاری .

نوشته شده توسط زگیل خان در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۲۵
|