بهمان خیانت کردند، گفتیم ما هم خدایی داریم.
اَزِمان دزدیدند، گفتیم خدای ما بزرگه.
کلاهمان را برداشتند و کلاه دیگر سرمان گذاشتند، گفتیم خدا حواسش هست..
به خلوتگاه استاد طوسی فرستادندمان و خشک خشک، نجابت و عفت و عصمتمان رو به باد دادند، گفتیم خدا جای حق نشسته.
بسه دیگه.
آقا غلط کردیم، حرفمون رو پس میگیریم، ما خدایی نداریم (یا اگرم داریم، حواسش به ما نیست یا یک جای دیگه نشسته)، پارگی از حد گذشت، لطفا بکشین بیرون.
کل سال در بدبختی و فلاکت شناور بودیم، اما کسی حواسش نبود.
از شدت درماندگی، کارمون از مردم فروشی گذشته و به خود فروشی و کلیه فروشی و امعاء و احشا فروشی رسیدیم، کوچکترین خشی به ستون های عرش نیفتاد.
بسکه درد و رنج و عذاب کشیدیم، یعقوب و یوسف و ایوب رو شرمنده کردیم که هیچ، ملائک نویسنده دردهامون، بالهاشون ریخت و استعفا دادن، کسی به دمبل های مبارکش نبود.
حالا یکروز مونده به عید فطر، سه تا پیامک داشتیم که فطریه و ذکاتمون رو بهشون پرداخت کنیم.
پیامک فرستندگان گرامی، شما یکسال اخیر کجا بودین و چه غلطی میکردین که حواستون به ما نبود و یادمون نبودین؟
بزرگترین مشکل ما، بی پولی، بیکاری، بی غذایی، بیعدالتی و .... نیست.
شاید اینها مشکلات جامعه باشند اما در اصل، خودشان مشکل نیستند بلکه حاصل و ایجاد شده از مشکل اساسی هستند.
بزرگترین مشکل و تنها مشکل ما، دهان است، دهان.
حرف زدن.
چرت و پرت گفتن.
مردم جامعه ما فکر میکنند دائما باید آرواره جنباند، دهان را تکان داد، فک زد و صدا تولید کرد.
اما حواسشان نیست تولید صدا بیشتر از اندازه که بشود، میشود آلودگی صوتی.
آلودگی صوتی هم یعنی پرتاب کردن کلمات بیفایده و بی خاصیت از دهان، پرت و پلا، چرت و پرت، مزخرف گویی، بهتان زنی، وعده و وعید، نقل قول الکی، دروغگویی و ....
کاشکی برای حرف زدن هم مالیات داشتیم.
اونوقت مطمئنا و قطعا 90درصد مشکلات امروز را نداشتیم.
شانس که نداشته باشی، میشی زگیل.
بدون اینکه خبر داشته باشی، یکی، یکجای دیگه، با یکی دیگه، خاک برسری میکنه، اما گرد و خاکش میره توی چشم و دماغ و گوش و بینی و حلقت.
و اون یکی بهت پیام میده: "زگیل میخام بزنم پاره پوره ات کنم".
خداوکیلی دنیای خطرناکی شده خصوصا برای یک زگیل مظلوم و معصوم و بیگناه و بیخبر.
رفیقم زنگ زده، میگه: زگییییییل، دارم میمیرم.
- خب ح جان، مرگ واسه همه هست بالاخره همه یکروزی میمیرن.
ح: نه بخدا، باور کن دارم میمیرم.
- باور میکنم عزیزم ، بخدا میدونم مرگ برای همه هست. انشالله خدا بیامرزدت و به خانواده ات صبر بده.
ح: ذلیل بشی زگیییییل، میگم عاشق شدم، شکست خوردم، دارم میمیرم.
- مرگ که حقه، اما مبارک باشه، چه موقع عاشق شدی؟ و تسلیت میگم، چه وقت شکست عشقی خوردی؟
ح: سه روز پیش باهاش آشنا شدم و همون لحظه عاشقش شدم.
- وا، پس چه وقت شکست عشقی خوردی؟
ح: سه روز پیش باهام کات کرد.
- خدا منو مرگ بده، از دست شما جماعت مزخرف راحت بشم. گمشو ابله.
و قطع کردم.
پیشرفت یعنی همین: کل آشنایی و رابطه و عاشق شدن و کات کردن در کمتر از یکروز.
فقط مونده همون روز بچه دار هم بشن مردم. خدایا توبه.
بعد یک عمر عبادت، بالاخره دیشب خواب اولیاء رو دیدم.
خواب دیدم در مجلسی ناآشنا هستم و چند خانم نورانی هم بودن که از همه پذیرایی میکردن.
یک گوشه مظلومانه نشسته بودم که یکهو یک خانوم خیلی خانوم خیلی نورانی اومد طرفم و ازم پرسید: چیزی میخواهی؟
گفتم نه خیلی ممنونم.
رفت. اما چند لحظه بعد دوباره برگشت و پرسید خواسته ای داری؟
گفتم مرسی نه تشکر.
رفت اما باز هم چند لحظه بعدش برگشت و گفت: پول میخواهی؟
گفتم نه خیلی ممنون.
و برگشت و رفت.
و در همون لحظه از خواب پریدم و اولین چیزی که گفتم لعنت به خودم و خاااااااک بر سرم بود.
از صبح هی چشمامو میبندم که خانومه بیاد و بهش بگم آره، میخام، بخدا همه چی میخام.
یعنی لعنت به زگیلی که در خواب، پررو بازی درمیاره و میگه چیزی نمیخاد.
پ.ن:
الان فقط دلم میخاد یجوری بشه که قدرتشو داشته باشم تا چند لگد از نوع وحشیانه اش، بزنم به ناکجاآباد خودم.
بابام میگه: سن که بالا میره، خدا هرچی که لطف کرده و داده، پس میگیره.
اما به سبیل پیشی قسم، من خود به چشم خویشتن، دارم میبینم که خدا، نداده هارو هم (پول و شانس و هوش و خوشگلی و سلامتی و ...) داره ازم میگیره.
پ.ن:
هوش و خوشگلی رو از روی تواضع میگیم که نداریم، وگرنه در این دو مورد، از تمامی شما و از کل ساکنین دنیای مجازی و غیرمجازی، باهوش تر و خوشگلتریم.
پسره بزغاله وزغ چهره آب دماغ آویزون با شلوار خشتک پاره اش، با اغفال دختره رفته بود کانادا.
اون روز توی محل دیدمش، بعد احوالپرسی میگم: چی شد؟ چرا برگشتی؟
گفت: اونجا اصلا جای خوبی برای زندگی و تربیت بچه نیست، نتونستم تحمل کنم و بمونم.
گفتم: مگه چه مشکلی داشتی؟
گفت: والا محیطش خیلی مزخرفه، اصلا نه نماز حالیشونه نه روزه میگیرن.
دیگه هیچی نگفتم و فقط رفتم، اما توی دلم عربده کشیدم: آخه بیشرف، مگه تو و خ و ع تا قبل رفتنت، پشت دستشویی پارک ک.پ، زهرماری دود نمیکردین؟ و مگه دو بار به جرم زهرمارخواری نگرفتنت؟
یعنی از این حرفاش، چنان آتیش گرفتم که الان یک هفته است توی تشت پر از یخ میشینم ولی هنوزم ناکجاآبادم تاول میزنه.
ای کانادا، خااااااااااااااک بر سرت که این رفیق بیدین بیشرف ما هم، از دیانتت ایراد میگیره.
چند روز پیش خانواده محترم یهویی صدام کردن و گفتن که "حواستو جمع کن که یه بنده خدایی دویست میلیون برنده شده.
گفتم که "مبارکش باشه، اما به من چه؟ من چکار کنم؟
مجدد گفتن که "با این شانسی که تو داری، بعید نیست فردا بگیرنت و بگن پول این برنده رو باید بدی.
چند روز گذشت و برای یک معامله ضروری، گفتیم مبلغی به حسابمون بریزن و (ظهر یک پنجشنبه) رفتیم تا مبلغ رو به حساب طرف معامله بریزیم که دیدیم نمیشه. و بانکم که تعطیل و در نتیجه برنامه بهم خورد و تازشم باید ضررم بدیم.
شنبه بعدش در بانک گفتن که دستور قضایی خورده و حسابت مسدود شده.
هول هولکی رفتیم دادسرا و بعد کلی پرس و جو، در اجرای احکام فرمودن که شیش سال پیش ضامنی آقای "گلاب به روتون" شدین و چون پیگیری نکردین، دستور مسدود شدن حساب صادر شده.
شاخ درآوردیم و گریه و زاری و التماس کردیم که بخدا آقای "گلاب به روتون" رو نمیشناسیم که ضامنش بشیم و حکمی نیومده و چیزی ندیدیم و ....
بالاخره بعد از کلی پیگیری، مشخص شد که اسم "زگیل خان" با اسم آقای "سبزعلی قرمززداده زردکپور" اشتباه شده. لذا در نهایت بزرگواری و بدون هیچگونه عذرخواهی، گفتن که نامه میزنیم بانک تا رفع مسدودیت کنه".
حالا ما موندیم روی چه حسابی و از کجا امکان داره مایی که هیچ پرونده ای در هیچ جا نداریم، اسممون با شخصی که کوچکترین شباهت اسمی و فامیلی نداریم، اشتباه شده باشه؟
و تازه چطور ممکنه اجرای احکام نامه ای فقط شامل اسم ما، به بانک فرستاده و بانک بدون داشتن کد ملی و هیچ اطلاعات دیگه ای، حساب مارو مسدود کرده باشه؟
لذا خواهشا اختلاسگران، غارتگران، چپاولگران، رانتخوارام گرامی، خواهشا قبل یا بعد دستگیری یاداوری کنین که اسم شیریفتون هیچ شباهتی با اسم زشت "زگیل خان" نداره، وگرنه مطمئنیم با این شانسی که ما داریم و این حواس جمعی که دادسرایان دارند، موقع اجرای حکم و بوق شدن، مارو هم میندازن وسط پرونده ها.
این انتخاباتم به خوبی و خوشی تموم شد.
و با توجه به کاندیداهای تایید صلاحیت شده، مجبور به انتخاب "بد" از "بدترین" شدیم و بهمین خاطر گرچه پیشرفتی نداشتیم ولی خوشحالیم که پسرفت چندانی هم (به عصر حجر و یا قبل ترش) نداشتیم.
حالا از بزن و برقص و تکون تکون دادنهای خیابونی که بگذریم، از یکطرف بزرگانی که فکر میکنن حمایتشون، باعث برنده شدن ایشون شده، هجوم آوردن و ادعای سهم میکنن و از طرفی دیگه از چپ و راست، کمپین ها، درخواستشون رو ارائه میدن (و لابد کسی هم هست که به حرف این کمپین ها گوش میکنه).
در این بین، ما درخواستی نداریم.
همینکه چماقدارها به نفع قصابها کنار کشیدن و در نهایت قصابان هم باختند، برای ما کافیست.
فقط جسارتا از برندگان گرامی که تشکیل دهندگان دولت بعدی هستن، درخواست داریم: اگه ممکنه، گهگاهی که میکشن بیرون (و یا نمیکشن بیرون و خودش میفته بیرون)، اجازه بدن که ما یک نفسی بکشیم و یک آخی بگیم و بعدش به بوقیدنمون ادامه بدن.
و من الله بوق.