مطمئنا اگه بخش های قبلی قصه های جنگل مارو دیده باشین ، میدونین که جنگل ما طبق پیشرفته ترین اصول دموکراسی اداره میشه و در تمام موارد حرف اول و آخر رو مردم میزنن .
در جنگل ما آزادی بیان بطور کامل حکم فرماست و همه میتونن بدون هیچ ترسی ، عقاید خودشون رو بگن . اما اینکه آیا کسی به حرف شون گوش کنه ، اصلا تضمین نمیشه .
اینجا اگه عقیده شما ، تعریف و تمجید از مسئولین فهیم جنگل باشه ، روزی 80 مرتبه در بخش های مختلف خبری اعلام میشه . اما هیچ ضمانتی نیست که کسی بعد از گفتن عقاید انتقادی خودش ، همچنان به نفس کشیدن ادامه بده .
ممکنه کسی انتقادی کنه و یه دفعه زبونش زیر پای خودش گیر کنه و توی یه کوچه تنگ که پراید هم نمیتونه ازش رد بشه ، 18 تا تریلی 84 چرخ از روش رد بشن و بعد با یه هفت تیر 43 تا گلوله ژ-3 توی دهن و کله خودش شلیک کنه و توی زیر زمینی که سقفش 80 سانتیمتره خودش رو دار بزدنه و در نهایت جسد خودش رو به آتیش بکشه .
به هر حال عمر دست خداست و مرگ هم همیشه در کمینه و ما هم که نمیتونیم به کارهای خدا اعتراض کنیم .
البته مسلما قبل از تمام این کارها شخص منتقد لطف میکنه و یک برنامه از خودش ضبط میکنه و توی اون اعتراف میکنه که سالهاست از جنگلی های جنایتکار دیگه پول میگیره تا بر علیه جنگل مستقل ما اقدام کنه .
پس اگه شما هم دوست دارین از سران جنگلی ما تعریف و تمجید کنین ، حتما تشریف بیارین که کانال های آزاد رسانه جنگل ما ، آماده پخش نظرات شما عزیز فهیم هستن .
و اگه قصد انتقاد دارین باز هم پیش ما تشریف بیارین چرا که ما توی جنگل مون مقدار زیادی زمین خالی داریم که حاضرن از جسد شما نگهداری کنن .
جنگل ما به آزادی بیان شما احترام میزاره .
سلام
اون روز روباه اصلا حال خوشی نداشت ، دل درد وحشتنکی سراغش اومده بود و صداهایی بلندتر از رعد و برق از درون شکمش شنیده میشد .
طفلکی روباه یک هفته بود که به مرض یبوست دچار بود .
روباه همچنان که به خودش میپیچید از کنار جوی آبی که آبخوری مرکزی جنگل به حساب می اومد عبور میکرد که ناگهان فشاری زیاد رو در وجودش حس کرد ، و هر چقدر تلاش کرد نتونست خودش رو کنترل کنه .
اما اون روزها هنوز توالت عمومی اختراع نشده بود و جناب روباه هیچ جایی واسه تخلیه خودش پیدا نکرد . در نتیجه اجبارا همونجا کنار نهر آب نشست و تا میتونست خودش رو خالی کرد . و صد البته صداهایی که در حین عمل از روباه خارج میشد آنچنان بلند بود که تمام جنگل به لرزه در آورده بود .
ساکنین مجاور محل که از صداها دچار ترس و وحشت شده بودن بلافاصله با شماره 001 تماس گرفتن و مامورین محافظ جنگل که همیشه جان بر کف و آماده به خدمت بودن ، ظرف یه چشم بهم زدن خودشون رو به محل وقوع جرم رسوندن .
نگهبان ها با دیدن روباه و تپه تاپاله ای که کنار جوی آب تشکیل داده بود ، یقه روباه رو گرفتن و رئیس نگهبان ها در حالیکه سعی میکرد نهایت ادب و احترام رو بکار ببره ، با لحنی آرام و برادرانه امر به معروف و نهی از منکرش کرد :
پدر .... مادر .... این چه کاریه که کردی ؟
خواهر .... زن .... مگه توی طویله خودت توالت نداری ؟
چرا این کثافت کاری رو کنار جوی آب انجام دادی ؟
روباه در حالیکه شدیدا ترسیده بود ، گفت :
جناب آقای برادر ، من همین پیش پای شما شاهد معجزه ای باور نکردنی بودم . چند دقیقه قبل توی افکار خودم غرق بودم که سر و صدایی عظیم توجهم رو به این نقطه جلب کرد . از دور دیدم که نوری سرتاسر این مکان رو در بر گرفته .
جلو که اومدم دیدم این تاپاله مقدس نشسته و نور از اون ساطع میشه و حلقه ای از فرشتگان دور این حلقه نورانی چرخ میزنن .
بلافاصله فهمیدم که جناب تاپاله باید متعلق به یکی از اولیا باشه که قرن ها قبل از اینجا عبور میکرده و تاپاله اش رو برای آیندگان در اینجا به امانت گذاشته .
یکی از حیوانات از یه گوشه داد زد : پس چرا اینقدر تازه و گرمه ؟
چرا هنوز بخار ازش بیرون میاد ؟
روباه در حالیکه اشک چهره اش رو پوشانده بودبا صدایی لرزان گفت :
گریه من هم به همین خاطره . نگاه کنین . این تاپاله نورانی ، چه عطر و بوی دلنشینی داره . هنوز مثل روز اولشه ، گرم ، نرم ، عطر آگین و نورانی . همین تازگی دلیل لازم و کافی برای مقدس بودنشه .
بلافاصله حیوانات جنگل در حالیکه اشک مثل رود از چشم هاشون جاری بود ، بطرف تاپاله هجوم آوردن . هر کس تلاش میکرد قطعه ای از اون تاپاله متبرک رو به چشمانش بماله تا صاحب بصیرت شه .
الان مدت ها از اون واقعه میگذره .
جناب روباه با کسب اجازه از مقامات جنگل ، ساختمان باشکوهی برای تاپاله مقدس ساخته و خودش هم تولیت این مکان رو در اختیار گرفته . و هر روز که میگذره ، کرامات و معجزات بیشتری از اون تاپاله مقدس دیده میشه .
حیوانات جنگل هم برای هر کار و گرفتاری که براشون پیش میاد ، کلی پول نذر این آستان مبارک میکنن .
به برکت آستان مطهر تاپاله ، تمام کورهای جنگل ما ، چشم باز کردند .
تمام حیوانات لنگ جنگل ، دونده ماراتون شدند و کلی مدال جهانی و المپیکی کسب کردند .
و تمام حیوانات مونث نازایی که در آستان مبارک تاپاله شب رو به صبح رسوندن ، بطرز معجزه آسایی باردار شدند و همه شون صاحب بچه هایی خوشگل و ناز شدند که شباهت زیادی به روباه داشتند .