تبليغاتX
زگیل خان
 س.ق

یادش بخیر .

یادمه اون قدیم ندیما که 11 ، 12 ساله بودم (کمی قبل از زمان ظهور و سقوط دایناسورها) یه رفیقی داشتیم به اسم س.ق .

وقتی توی کوچه با س.ق و بقیه بچه ها بازی میکردیم ، اگه پدر س.ق میخواست صداش کنه ، داد میزد :

س.ق ،،،،، مادر سگ بیشرف بیا توی خونه .

و وقتی که مادرش میومد صداش کنه ، داد میزد که :

س.ق ،،،،،، پدر سگ بیشرف بیا توی خونه .

 

این چند ماه اخیر ، شدیدا حس میکنم که جامعه وضعیتی مثل اون موقع س.ق پیدا کرده .

نوشته شده توسط زگیل خان در یکشنبه هفدهم آبان 1388 | موضوع: مینویسم , پس هستم
 روووزه

سلام

 

آخه یکی نیست که بگه زگیل بی ریخت ، تو رو چه به روزه گرفتن . (جرات دارین بگین ، تا چشمان تون رو در بیارم و بزارم کف دست گربه های بی سرپرست زگیلستان) .

باور کنین در حالیکه فقط دو هفته گذشته (که سه روزش رو هم با کلک مرغابی روزه خواری کردیم) ، اونقدر وزن کم کردم که با اولین لبخند دندون مصنوعی هام از دهنم میفته بیرون .

بسکه لاغر شدم ، کاسه چشمام یه ذره شده و چشمام دیگه بیش از حد واسه کاسه شون بزرگ شدن و همین فردا پس فرداست که غلطان غلطان بیفتن جلوی پاهای لرزونم .

یکی نیست که بگه بابا جون ، این زگیل پوست و استخون تمام 24 ماه سال رو روزه است ، دیگه نیازی به گرفتن این 30 روز نداره .

اصلا باور میکنین که روزهایی که روزه ام ، تمام مدت چشمونم رو میبندم . آخه چشمم به هر کسی که میفته ، بشکل خوراکی میبینمش .

الکی نیست که از روز دوم ماه مبارک شروع به نوشتن کردم و امروز که 15 روز ازش گذشته ، فقط تونستم همین چند سطر رو خط خطی کنم ، اون هم با هشتصد تا غلط املایی و دستوری و چاپی .

 

پ.ن :

- الان با وضعیتی که دارم ، خدارو شکر کنین که ماه های سال رو فقط  24 ماه دیدم . تقصیر بنده هم نیست ، با این فشاری که روده محترم داره میاره ، تعداد ماه ها خیلی بیشتر از اونیه که همیشه فکر میکردم .

 

- نوشتم 30 روز ، ولی شما همینجوری نخونین ، لطفا تا جایی که میتونین 30 رو بکشین ، چون واقعا اسمش 30 روز هست ولی  طولش 300 روزه .

خودم هم موقع نوشتن دلم میخواست بیشتر میکشیدمش ، ولی نه حسش هست ، نه قدرت و توانش ، ضمن اینکه گرسنگی مهلت نمیده بیشتر بکشمش .

 

- اینهایی که گفتم به این جناب  زگیل خان گفتم ، ولی شما روزه تون رو بگیرین تا این چربی های اضافی رو که در اثر خوردن غذاها جمع کردین ، آب کنین و در کنارش هم ثواب ببرین و هم حوری های بهشتی گیرتون بیاد .

 

نوشته شده توسط زگیل خان در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 | موضوع: مینویسم , پس هستم
 بع بعی و نی نی نازه

سلام

 

بع بعی وقتی برای اولین بار وارد خونه شد بوی عجیبی حس کرد ، شبیه بوی گوشت کباب شده . اولش ترسید ولی وقتی دید که نی نی نازه با چه شور و علاقه ای اومد و بغلش کرد ، تمام ترسش از بین رفت .

 

یع یعی هر روز صبح تا شب با نی نی نازه بازی میکرد و شب که میشد میرفت توی لونه کوچولو و قشنگش که پشت پنجره اتاق نی نی نازه بود .

 

یه روز صبح آقا بزرگه بع بعی رو از لونه قشنگش درآورد و برد یه گوشه باغ .

وقتی که آقا بزرگه با طناب دست های بع بعی رو محکم بست و چاقو بدست اومد طرفش بع بعی با دیدن چاقوی بزرگ و تیز آقا بزرگه ، کمی هول برش داشت .

بع بعی هنوز نفهمیده بود که جریان چیه ، هیچ وقت هم نفهمید .

 

زمان زیادی نگذشته بود که هر تبکه از بع بعی توی ظرفی بود و یه نفر داشت با لب و لوچه پر آب میخوردش .

و نی نی نازه داشت با بع بعی جدیدش بازی میکرد .

نوشته شده توسط زگیل خان در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 | موضوع: مینویسم , پس هستم
 آن خطاط ...

سلام

 

لابد شنیده اید که آن خطاط سه گونه خط نوشتی ، ولی به احتمال قریب به یقین در مورد بقیه ماجرا چیزی نشنیده اید .

در روایات آمده که بعد از نوشتن خط سوم ناگهان جوهر آن خطاط تمام شد ، و چون جوهری دیگر آوردند ، یکی از همان ملائکه آورنده جوهر ، ندانسته بر روی قلم خطاط نشست و نیمی از قلم شکسته و در ناکجا آباد فرشته مزبور ، ناپدید شد ،

و چون قلم تازه تراشیدندش ، خطاط به یاد آورد که از کاغذ بجای دستمال توالت استفاده کرده و از آنجایی که حوصله اش حسابی سر رفته بود ، یک کلمه رکیک از دهانش خارج کرد که مورخان هنوز که هنوز است جرات و جسارت نوشتن کلمه مزبور را در خود ندیده اند .

آن کلمه گفته شده و نانوشته ، منم .

 

نوشته شده توسط زگیل خان در یکشنبه سی ام تیر 1387 | موضوع: مینویسم , پس هستم
 مزایا و معایب انتخابات

سلام

 

البته درسته که انتخابات تمام شد و جنابان منتخبین عزیز جهت هجوم به خانه ملت ، شال و کلاه نمودند ولی وظیفه شرعی همگان است که در باب انتخابات بیشتر بگویند و بنویسند و بخوانند .

بعنوان مثال از مزایای انتخابات اینکه :

همین که نزدیک انتخابات ها میشیم تازه متوجه میشیم که چقدر انسان فیلسوف ، حکیم و روشنفکر توی شهرمون داشتیم و خبر نداشتیم .

چقدر انسان های رئوف و مردم دوست بودن که به دیگرون کمک میکردن و به کسی نمی گفتن و چیزی نشنیده بودیم ازشون .

چقدر انسان با درایت توی گوشه کنار شهرمون کارهای خوب خوب کردن و نمی دونستیم .

چقدر انسان های خاکی و خاک خورده و خاکستری توی کنج پستوهای شهرمون خاک میخوردن و نمی دیدیمشون .

و در این مواقع آرزو میکنیم که چقدر جالب انگیزناک میشد اگه هر روزمون ، روز انتخابات بودش .

 

تنها عیب انتخابات هم اینه که موقع انتخابات هایی اینچنینی هستش که قیافه مستحجن یک سری رو میبینیم که فقط مواقع انتخابات افتخار مشاهده چهره شون رو بهمون میدن و آرزو میکنیم که کاش انتخاباتی نبودش و همچنان نمی دیدیمشون .

 

توضیحا میفرماییم که بدون هیچ دلیل خاصی ، خودمون هوس کردیم که انتخابات رو دوباره جمع ببندیم و بکنیمش انتخابات ها تا حضور مردم رو پر رنگ ترش کنیم .

نوشته شده توسط زگیل خان در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 | موضوع: مینویسم , پس هستم
 خانمي زير پتو

سلام

 

ديشب ، فكر كنم ساعت حدود 2 شب بود و تازه داشت خوابم ميبرد كه يه حس عجيبي بهم دست داد . حس كردم يكي اومده زير پتو (توضيح : من عادت دارم كه هميشه پتو رو سرم بكشم حتي وسط گرماي تابستون كه خيس عرق ميشم) . اولش به خودم گفتم كه اشتباه ميكنم ، اما كم كم صداي اون رو هم مي شنيدم ، ميدونم باورتون نميشه اما ، از صداي نفس هاش (كه خيلي ظريف بودن) حدس زدم كه يه خانومه .

واسه همين گوش هامو كاملا تيز كردم ، حالا ديگه مطمئن شده بودم كه واقعا يكي اومده زير پتو ، از ترس لرزيدم ، تو دلم گفتم :

يعني اين وقت شب كيه ؟ ما كه تا حالا تو خونه از اين چيزا نداشتيم  .

ميخواستم برگردم و بهش بگم :

خانوم ، اگه يكي بياد ما رو ببينه چكار كنيم ؟

بابا شايد تو از آبروت نمي ترسي ولي منكه همه به اسمم قسم ميخورن ، چه خاكي سرم كنم ؟

اما صدام در نمي اومد . چند بار هي الكي خودم رو تكون دادم ، شايد خودش خجالت بكشه و بيرون بره . اما نه ، انگار هيچي حاليش نبود .

بعدش يه احساس وحشتناكي سراغم اومد ، بله ، زنيكه بي حيا ، خجالت نمي كشيد و داشت منو مي بوسيد . اولش فكر كردم يه خياله اما ، كاملا بوسه هاشو رو صورتم حس ميكردم . خيس عرق شدم ، واقعا ديگه نمي تونستم اين وضع رو تحمل كنم و بايد يه كاري ميكردم .

يهو با دست محكم زدم تو صورتش .

وقتي چراغ رو روشن كردم ، ديدم كه خانوم پشة هوس باز ، له شده و خودش با خونش تو كف دستم پخش شده .

نوشته شده توسط زگیل خان در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384 | موضوع: مینویسم , پس هستم
 يا صاحب كشور

سلام

حيف ، واقعا كه هزار تا حيف كه صاحب اين كشور نيست .

همه ميگن صاحب اينجا تو غيبته و براي اومدنش دعا ميكنن . خيلي عجيبه كسايي براي ظهور دعا ميكنن كه خودشون نه دين دارن و نه خدا رو مي شناسن .

با اين اوصاف اينطوري كه معلومه ، اين جماعت (كه بي ديني رو به اسم دين رواج ميدن) ، دوست دارن كه امام زمان زودتر بياد و سر اون رو هم زير آب كنن ، تا با خيال راحت هر غلطي كه دلشون ميخواد بكنن . گرچه الان هم ، هر كاري كه دلشون ميخواد ميكنن ، چون ظاهرا خيالشون راحته كه حالا حالاها ظهوري در كار نيست .

 

كاشكي خدا از لج اين جماعت هم كه شده ظهور آقا رو جلو مي انداخت ، اما حيف .

نوشته شده توسط زگیل خان در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384 | موضوع: مینویسم , پس هستم
 شنبليله خانوم

سلام

يه دختر خانمي هست ، كه ما اسمش رو ميگذاريم شنبليله خانوم . شنبليله خانوم هميشه تو جمع از مردها بد ميگه و دائم درجة نفرت و انزجارش رو از مردها به رخ ديگران ميكشه . شنبليله ازدواج رو مسخره ميدونه و به زنها ميگه "به شوهراشون رو ندن" .

اما اين وسط يه چيزي عجيبه .

اين شنبليله خانوم قصة ما (كه اين همه از جنس مرد ، بيزاره) به اولين خواستگارش همون بار اول جواب مثبت داد (در حاليكه تا اون روز پسره رو نديده بود) و نامزد شدند . اما بعد از 4-3 ماه پسره نامزدي رو به هم زد (به علتش كاري نداريم) .

بعدش يه پسري با خواهرش ، براي خواستگاري شنبليله خانوم ما اومدن و بازم شنبليله تو همون جلسة اول شيفته و ديوونة پسره شد ، اما پسره شنبليله رو نپسنديد و با وجودي كه خونوادة شنبليله كلي پيغام و پسغام فرستادن ، ولي پسره گفت : شنبليله رو نميخواد .

بعد از كلي پيش دعا نويس و جادوگر رفتن ، فال قهوه گرفتن و نذر و نياز ، بازم يه نفر به خواستگاري شنبليله خانوم ما اومد .

اين آقا پسر 2 ماه بود كه از شهرستان (فرض كنيم يكي از دهات دور افتادة خراسان) اومده بود و تازه يه ماهي ميشد كه پيش فاميلشون كارگري ميكرد و وضع زندگيش خوب نبود . تو همون شب اول كه شب آشنايي بود شنبليله ، يك دل نه ، كه صد دل ، گرفتار اين پسره شد و همون شب (كه اولين ديدارشون بود و هنوز باباي شنبليله ، از جريان خبر نداشت) قند شكستن و حلقه به دختر دادن و قرار مدارهاشون رو گذاشتن .

بماند كه تا يه هفته بعد از اين جريان ، تو خونوادة شنبليله ، هر روز بزن وبرقص بود و صداي ترانه گوش همسايه ها رو كر كرده بود .

خونوادة شنبليله (نه خود شنبليله و نه باباش) حاضر نبودن برن شهرستان دربارة پسره تحقيق كنن و بعد از كلي نصيحت اون و اون ، بالاخره (فقط بخاطر حرف مردم) راضي شدن يه تحقيق الكي داشته باشن .

نتيجه تحقيق اين شد كه :

پسره اولش معتاد بودش و بعدش قاچاقچي از كار دراومد و كمي بعدتر هم ، دزد و سابقه دار و زندون و حبس كشيده .

و سومين عشق شنبليله خانوم هم دود شد و رفت به هوا .

و حالا ما منتظريم تا بازم يكي ديگه خواستگاري بياد و اين شنبليله خانوم ، متنفر از جنس مرد ، تو همون جلسة اول ، عاشقش بشه .

بنظر شما عجيب نيست ؟

اگه اين شنبليله خانوم اينقدر از مردها بيزاره ، چرا دربارة خواستگاراش اينقدر سريع تصميم ميگيره و همون جلسة اول ، عاشق اين مردهاي بقول خودش  "نفرت انگيز" و چندش آور" ميشه ؟؟؟

نوشته شده توسط زگیل خان در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384 | موضوع: مینویسم , پس هستم