تبليغاتX
زگیل خان
 قصه های جنگل ما ، کرامات و معجزات آستان مقدس تاپاله

سلام

 

 اون روز روباه اصلا حال خوشی نداشت ، دل درد وحشتنکی سراغش اومده بود و صداهایی بلندتر از رعد و برق از درون شکمش شنیده میشد .

طفلکی روباه یک هفته بود که به مرض یبوست دچار بود .

روباه همچنان که به خودش میپیچید از کنار جوی آبی که آبخوری مرکزی جنگل به حساب می اومد عبور میکرد که ناگهان فشاری زیاد رو در وجودش حس کرد ، و هر چقدر تلاش کرد نتونست خودش رو کنترل کنه .

اما اون روزها هنوز توالت عمومی اختراع نشده بود و جناب روباه هیچ جایی واسه تخلیه خودش پیدا نکرد . در نتیجه اجبارا همونجا کنار نهر آب نشست و تا میتونست خودش رو خالی کرد . و صد البته صداهایی که در حین عمل از روباه خارج میشد آنچنان بلند بود که تمام جنگل به لرزه در آورده بود .

 

ساکنین مجاور محل که از صداها دچار ترس و وحشت شده بودن بلافاصله با شماره 001 تماس گرفتن و مامورین محافظ جنگل که همیشه جان بر کف و آماده به خدمت بودن ، ظرف یه چشم بهم زدن خودشون رو به محل وقوع جرم رسوندن .

نگهبان ها با دیدن روباه و تپه تاپاله ای که کنار جوی آب تشکیل داده بود ، یقه روباه رو گرفتن و رئیس نگهبان ها در حالیکه سعی میکرد نهایت ادب و احترام رو بکار ببره ، با لحنی آرام و برادرانه امر به معروف و نهی از منکرش کرد :

پدر .... مادر .... این چه کاریه که کردی ؟

خواهر .... زن .... مگه توی طویله خودت توالت نداری ؟

چرا این کثافت کاری رو کنار جوی آب انجام دادی ؟

 

روباه در حالیکه شدیدا ترسیده بود ، گفت :

جناب آقای برادر ، من همین پیش پای شما شاهد معجزه ای باور نکردنی بودم . چند دقیقه قبل توی افکار خودم غرق بودم که سر و صدایی عظیم توجهم رو به این نقطه جلب کرد . از دور دیدم که نوری سرتاسر این مکان رو در بر گرفته .

جلو که اومدم دیدم این تاپاله مقدس نشسته و نور از اون ساطع میشه و حلقه ای از فرشتگان دور این حلقه نورانی چرخ میزنن .

بلافاصله فهمیدم که جناب تاپاله باید متعلق به یکی از اولیا باشه که قرن ها قبل از اینجا عبور میکرده و تاپاله اش رو برای آیندگان در اینجا به امانت گذاشته .

 

یکی از حیوانات از یه گوشه داد زد : پس چرا اینقدر تازه و گرمه ؟

چرا هنوز بخار ازش بیرون میاد ؟

روباه در حالیکه اشک چهره اش رو پوشانده بودبا صدایی لرزان گفت :

گریه من هم به همین خاطره . نگاه کنین . این تاپاله نورانی ، چه عطر و بوی دلنشینی داره . هنوز مثل روز اولشه ، گرم ، نرم ، عطر آگین و نورانی . همین تازگی دلیل لازم و کافی برای مقدس بودنشه .

بلافاصله حیوانات جنگل در حالیکه اشک مثل رود از چشم هاشون جاری بود ، بطرف تاپاله هجوم آوردن . هر کس تلاش میکرد قطعه ای از اون تاپاله متبرک رو به چشمانش بماله تا صاحب بصیرت شه .

 

الان مدت ها از اون واقعه میگذره .

جناب روباه با کسب اجازه از مقامات جنگل ، ساختمان باشکوهی برای تاپاله مقدس ساخته و خودش هم تولیت این مکان رو در اختیار گرفته . و هر روز که میگذره ، کرامات و معجزات بیشتری از اون تاپاله مقدس دیده میشه .

حیوانات جنگل هم برای هر کار و گرفتاری که براشون پیش میاد ، کلی پول نذر این آستان مبارک میکنن .

به برکت آستان مطهر تاپاله ، تمام کورهای جنگل ما ، چشم باز کردند .

تمام حیوانات لنگ جنگل ، دونده ماراتون شدند و کلی مدال جهانی و المپیکی کسب کردند .

و تمام حیوانات مونث نازایی که در آستان مبارک تاپاله شب رو به صبح رسوندن ، بطرز معجزه آسایی باردار شدند و همه شون صاحب بچه هایی خوشگل و ناز شدند که شباهت زیادی به روباه داشتند .

 

نوشته شده توسط زگیل خان در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 | موضوع: قصه های جنگل ما
 بع بعی و نی نی نازه

سلام

 

بع بعی وقتی برای اولین بار وارد خونه شد بوی عجیبی حس کرد ، شبیه بوی گوشت کباب شده . اولش ترسید ولی وقتی دید که نی نی نازه با چه شور و علاقه ای اومد و بغلش کرد ، تمام ترسش از بین رفت .

 

یع یعی هر روز صبح تا شب با نی نی نازه بازی میکرد و شب که میشد میرفت توی لونه کوچولو و قشنگش که پشت پنجره اتاق نی نی نازه بود .

 

یه روز صبح آقا بزرگه بع بعی رو از لونه قشنگش درآورد و برد یه گوشه باغ .

وقتی که آقا بزرگه با طناب دست های بع بعی رو محکم بست و چاقو بدست اومد طرفش بع بعی با دیدن چاقوی بزرگ و تیز آقا بزرگه ، کمی هول برش داشت .

بع بعی هنوز نفهمیده بود که جریان چیه ، هیچ وقت هم نفهمید .

 

زمان زیادی نگذشته بود که هر تبکه از بع بعی توی ظرفی بود و یه نفر داشت با لب و لوچه پر آب میخوردش .

و نی نی نازه داشت با بع بعی جدیدش بازی میکرد .

نوشته شده توسط زگیل خان در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 | موضوع: مینویسم , پس هستم
 رفتارشناسی شما و محبوب تون

سلام

 

وقتی که بحث رفتار شناسی شما و محبوب تون به میون کشیده میشه ، دو سوال مطرح میشه که سوال اساسی اینه که آیا اون هم شمارو دوست داره ؟

و سوال بعدی اینه که اگه ایشون ، شمارو دوست داشت ، در مقابلش ، شما چکار باید انجام بدین .

در اینجا به چند مورد زگیل خان اشاره میکنند ، بقیه اش رو هم خودتون با توجه به موارد گفته شده حدس بزنین .

 

اول - اگه هر شیش ماه یک اس ام اس براتون فرستاد که اسم یه نفر دیگه رو بجای شما نوشته بود ، بدونین که به اندازه یه اس ام اس اشتباهی براش ارزش داشتین ، پس مجازید که بعد از این چپ و راست بنده خدارو اس ام اس بارون کنین .

 

دوم – این نمیشه که دم به ساعت بهش زنگ بزنید و بگید که هوس شنیدن صداش رو کردین . کمی صبر کنین و ببینین که ایشون هم هوای شنیدن صدای شما به کله مبارکش میزنه و به شما میزنگه یا نه .

 

سوم - وقتی باهاش قرار میزارین ، صبر کنین و ببینین اگه طرف فقط با چهار ساعت تاخیر اومد ، اون وقت شما هم مجازید از یک هفته جلوتر برید و در محل قرار ، در انتظارش چادر بزنید .

 

چهارم - اگه یه روزی طرف تون آدامس جویده شده اش رو بشما هدیه کرد ، در عوض شما بعد از این اعضای بدن تون رو گرو بزارین تا بتونین براش هدیه بگیرین .

 

پنجم - هر وقت که محبوب مورد نظر توانست فرق شما و فلانی و بهمانی و گربه ولگرد روی دیوار رو تشخیص بده ، بعد از این شما هم بخاطرش کتک کاری کنین ، رقیب ها تون و مزاحم هاش رو بکشین و بخاطرش قصاص بشین .

 

ششم - روزی که متوجه شدین محبوب تون اسم شمارو روی یکی از سوسک های آشپزخونه شون گذاشته ، شما هم با خیال راحت برین و اسم طرف رو روی هفتاد نقطه بدنتون خالکوبی و اگه خیلی دوستش دارین ، میخکوبی کنین و اگه فوق العاده براش میمیرین ، بدین چهره اش رو روی تن تون بتراشند .

 

هفتم - اگه یکبار محبوب تون سر کوچه شما مکث کرد و پاره آجر توی کفشش رو درآورد ، بعدش شما هم محبوب رو هر جا که رفت ، اسکورتش کنین (در مورد wc و حموم زنونه ، اول با برادران اماکن هماهنگی لازم رو داشته باشین) .

 

هشتم - اگه محبوب مورد نظر ، منت روی سر شما گذاشت و اسم تون رو در لیست مزاحمین و کنه ها آورد ، تک تک لحظه های عمرتون رو (چه در خواب و چه بیداری) بهش فکر کنین و در خواب هم با هر خروپف ، اسمش رو تکرار کنین .

 

نهم - حالا اگه شما و محبوب تون هر هشت مورد قبلی رو پشت سر گذاشتین ، یعنی این که ایشون خیلی دوست تون داره ، و شما میتونین با خیال راحت بخاطر ایشون : خودتون رو پاره کنین ، بندازین توی استخر تمساح های گرسنه ، وسط اتوبان تهران قزوین دراز بکشین ، میخ و سیخ آهنی از نقاط مختلف خودتون رد کنین و ... .

 

نوشته شده توسط زگیل خان در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 | موضوع: در محضر استاد