گاو صبح ها قبل از طلوع خورشید از خواب بیدار میشد و خودش رو آماده میکرد ، آخه میدونست که یواش یواش میان تا بدوشندش .
گاو سرش رو توی آخور میکرد و هر چی که بود (اگه چیزی بود) بدون غرولند کردن میخورد . وقتی هم که چیزی نبود صداش در نمی اومد . چونکه دلش نمیخواست مزاحم آرامش بقیه بشه .
گاو خیش رو روی زمین میکشید و زمین رو شخم واسه صاحبش شخم میزد .
گاو اگه لازم بود واسه جابجا کردن بارهای سنگین صاحبش ، تمام زورش رو میزد .
گاو هر کاری که از دستش بر میومد ، واسه دیگرون انجام میداد .
تنها دلخوشی گاو این بود که در عوض همه اینها ، یه مشت کاه و جویی و یه سطل آبی که بهش میدن ، حلال هست و واسه بدست آوردنش کار کرده و عرق ریخته .
اون روز ، طرفای عصر ، چند نفر قصاب ها اومدن و گاو رو از خونه اش بیرون بردن و دست و پاش رو محکم بستن و انداختنش کنار جوی آب .
یه نفر از اون وسطا داد زد که یه خورده آب بهش بدن .
و یکی از قصاب ها که معلوم بود خیلی دلرحم تر از بقیه است ، با کف دستش از جوی کنار کوچه که پر از تیکه چوب و کف صابون بود ، دو سه مشت آب گرفت جلوی صورت گاو .
و بعدش چاقویی بود که پایین اومد ،
گلویی که بریده شد ،
دست و پایی که زده شد ،
و بعدش دیگه هیچ .
گاو مرده بود .
اما کسی براش عزاداری نکرد .
هیچکس براش آگهی ترحیمی چاپ نکرد و مردنش در هیچ روزنامه ای تسلیت گفته نشد .
هیچ پرچم سیاهی علم نشد .
بخاطرش در و دیوار خونه ها رو با پارچه های سبز و سیاه تزیین نکردن .
صدای نوحه های سوزناک از هیچ بلندگویی بلند نشد .
هیات های عزاداری کوچه ها و خیابون هارو بند نیاوردن .
سازمان های حمایت کننده از حقوق مختلف ، هیچ بیانیه ای صادر نکردن .
سخنگوی دولت هیچ فقدان جانخراشی رو به هیچ کس تسلیت نگفت .
اون روز هیچکس هیچ کاری نکرد ، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود .
آخه اون فقط یه گاو بود که مرده بود .