سلام
بله کلاغ شد سلطان جنگل ما .
بگذریم که حیوونا از شدت خوشحالی جشن به پا کردن ، زدن ، رقصیدن و فریادهای خوشحالی شون تمام جنگل رو فرا گرفت .
اولین روزی که کلاغ وارد قصر مخصوص حکمران شد ، یه نگاهی به اون همه تجملات قصر انداخت و گفت :
اینها دیگه چیه ؟
یکی از همراهانش گفت : جناب کلاغ ، اینجا محل زندگی حاکمه و اینها اسباب زندگی ایشونه .
کلاغ نگاه چپی به اون حیوون انداخت و گفت :
این مسخره بازی ها یعنی چی ؟
کی گفته محل زندگی حاکم باید با دیگرون فرق کنه ؟
همه ما حیوونای یه جنگلیم ، پس با هم برابریم و برادر .
باز هم فریاد شادی جنگل رو پر کرد . حیوونا خیلی از خودشون راضی بودن که تونسته بودن حاکمی تا این حد نوع دوست و با این فهم و کمالات انتخاب کنن .
همون روز اول ، در راستای برابری حیوانات جنگل ، کلاغ رفت پشت تریبون و شروع به سخنرانی کرد :
ای جانوران عزیز جنگل ، به من بگید ببینم ، چرا باید رنگ حیوونا با هم فرق کنه ؟
چرا باید طاووس اینهمه پرهای رنگی و قشنگ داشته باشه و به اونها افتخار کنه و در عوض لاشخور زشت ترین لباس هارو بپوشه ؟
چرا باید سوسمار و سمور پوستی داشته باشن که کلی قیمت داشته باشه ، ولی پوست خر هیچ ارزشی نداشته باشه ؟
چرا باید گاو و گوسفندها پشم داشته باشن و در زمستون سرمارو حس نکن ، و در عوض موشها مجبور بشن از سرما تمام زمستون رو در لونه شون بمونن ؟
چرا ... ؟
چرا ... ؟
من نمیگم که چون رنگ من سیاهه شما هم سیاه بپوشین ، نه . اما از همه میخوام این لباس های رنگارنگ که هیچ فایده ای ندارن رو دربیارن و بجاش لباس ساده یکرنگ بپوشن .
یکی از حیوونا پا شد و فریاد زد : آفرین حاکم عدل پرور . الحق که همه باید سادگی رو از شما یاد بگیرن . ما هم از همین امروز لباس ساده و سیاه میپوشیم ، مثل شما .
و فریاد تایید بقیه حیوانات هم به آسمون رفت : صحیح است ، صحیح است ، ... .
و از همون روز تمام حیوانات جنگل ما شدن سیاه پوش .
البته میشد شیر ، الاغ و پرستو رو از هم تشخیص داد ولی تشخیص حیوونای شبیه به هم کمی مشکل شده بود . مثلا تشخیص سگ و گرگ ، و یا قناری و گنجشک ، ... ، ولی اینها اصلا مهم نبود . مهم این بود که همه یکرنگ شده بودن و احساس برابری میکردن .
ادامه دارد ... .
سلام
سالها پیش جنگل ما هم مثل بقیه جاهای دنیا بود ، درهم و برهم ، یه خورده خر تو خر ، و کمی درب و داغون . جونورهاش هم مشغول بازی ، علف خواری و گاها پاره کردن و خوردن همدیگه بودن .
درسته که در تمام جنگل های دیگه ، شیرها میان و با استفاده زور بازو و پنجه های بران شون ، خودشون رو سلطان میخونن و بقیه فرمانبردار شیر میشن ، ولی از اونجایی که جنگل ما یکی از دموکراتیک ترین مناطق عالم بود (و هست) یه روز تمام جونورهاش تصمیم گرفتن برای ساماندهی به اوضاع درهم و برهم جنگل ، یه سلطان انتخاب کنن .
قرار شد هر کدوم از حیوانات بیاد و کمی درباره خودش و برنامه هایی که برای آینده جنگل داره ، توضیح بده و در نهایت حیوانات جنگل ، بهترین گزینه رو بعنوان حاکم انتخاب کنن .
کاندیداها یکی یکی اومدن . شیر ، روباه ، گرگ ، فیل ، طاووس ، دارکوب ، اسب آبی و ... و حتی الاغ هم اومد و درباره برنامه هاشون به بقیه توضیح دادن .
تقریبا همه حیوونا اومدن و حرف زدن ولی خبری از کلاغ نشد . کلاغ پیرترین و آروم ترین جونور جنگل ما بود . کاری به کار کسی نداشت و معمولا کسی هم به یادش نمی افتاد . ولی موقع انتخابات بود و قطعا کلاغ هم حق رای داشت .
چند تا از حیوونا بعد از کلی گشتن ، کلاغ رو پیدا کردن و ازش خواستن اونم برای انتخابات بیاد و کاندید بشه . ولی کلاغ گفتش :
صدها سال عمر کردم و بالا و پایین دنیا رو زیاد دیدم . هیچ علاقه ای به حکومت ندارم . برای من همین کنج خرابه ای که هستم کافیه . فقط به شما نصیحت میکنم وقتی میخواهید حاکم انتخاب کنین به همه جوانبش فکر کنین . نکنه یه وقت کسی رو بدون شناخت انتخاب کنین که باعث نابودی خودتون و جنگل زیبا بشه .
اون چند تا حیوون برگشتن پیش بقیه و گفته های کلاغ پیر رو برای سایرین تکرار کردن . وقتی بقیه جونورها حرفهای قشنگ کلاغ رو شنیدن ، کمی به فکر فرو رفتن و بعد از هر گوشه ای همهمه بلند شد که :
کلاغ بهترین گزینه برای حکمرانی به جنگل ماست . اون هم دنیا دیده و سرد و گرم چشیده است ، هم عدالت خواه و هم خواهان آبادی و بقای جنگله . پس باید بعنوان سلطان انتخاب بشه و همه حیوانات باید به حرفش گوش کنن .
و بعدش تمام جونورهای جنگل رفتن پیش کلاغ ، ساعت ها باهاش حرف زدن ، اصرار کردن ، خواهش و التماس کردن ، تا اینکه بالاخره کلاغ گفت :
باشه عزیزانم . حالا که شما اینقدر اصرار میکنید ، من قبول میکنم حاکم جنگل شما بشم ولی شما باید به حرفهای من عمل کنین تا بتونیم برابری ، عدالت و آبادی و شادی رو به جنگل بیاریم .
همه حیوونا قبول کردن و کلاغ به عنوان حاکم جنگل ما انتخاب شد .
ادامه دارد ... .
(...)
جواب نظرات در اولین نظر پست بعدی .
سلام
چشمات ، اولین بار همین چشمات کار من ساخت و با یک نگاه من رو ضربه فنی کرد .
چی توی اون چشمات داشتی که من رو به این روز انداختی ؟
لبات ، چه لبایی خدای من ، ممکنه بعضی ها بگن جنبه بدآموزی داره ، واسه همین زیاد از لبات نمیگم . فقط همین رو بگم ، که قشنگترین لبهای عالم رو داری ، طوری که آدم هوس میکنه تمام وقت ببوسدش .
صورتت ، مخلوطی از تمام زیبایی هایی که تک تک موجودات دیگه دارن ، تو یه جا توی صورتت جمع کردی . وای که جرات نمیکنم از صورتت بگم ، آخه میترسم که بقیه هوس کنن و از روی حسادت ، بیان و تو رو از من بدزدن .
دستها و پاهات ، ماشالله هزار ماشالله به این قد و بالات ، الهی که چشم حسود بترکه .
به خاطر همین قد و بالای بینظیرت بود که دائم برات اسفند دود میکردم .
قربونت برم شتر خوشگل من ، تو زیباترین شتری هستی که توی تمام عمرم دیدم .
سلام
عزیزی ما را نصیحت فرمود به گفتن کلماتی از قبیل بله ، امکان دارد ، همیشه ، امیدوارم ، میتوانم . و هم ایشان فرمودند که رمز موفقیت در این کلماتست . و ما هم که شیر خام میل فرموده بودیم ، دستور دادیم تا عین فرمایشات ایشان ، در سرتاسر سرزمین زگیلستان اجرا گردد .
نتیجه اش این نامه ای شد که یکی از نوامیس زگیلستان برایمان فرستاده و شما میبینید (و امیدواریم که بخوانید) :
اون روز طبق امر زگیل خان از در خونه که بیرون اومدم ، گفتم از همین الان دستورات زگیل خان که نصایح نازنین خانوم هم هست ، رو آویزه گوشم میکنم ، حتی اگه آسمون به زمین بیاد .
واسه همین با هر کسی که سر راهم قرار گرفت ، اینطوری حرف زدم :
گفتش : ببخشین خانوم .
گفتم : بله ؟
گفتش : امکانش هست که چند لحظه وقت تون رو بگیرم ؟
گفتم : البته که امکان داره .
گفتش : خانوم من الان چند وقته که گرفتار شما شدم .
گفتم : امیدوارم که اینطور باشه .
گفتش : میخوام بیام خواستگاری ، حاضری با من باشی ؟
گفتم : بله که حاضرم .
گفتش : تا کی پیشم میمونی ؟
گفتم : برای همیشه .
گفتش : قبل از ازدواج ، میتونی چند روزی مهمونم باشی ؟
گفتم : البته که میتونم .
گفتش : فکر میکنی بتونی هر کاری برام بکنی ؟
گفتم : امیدوارم
و ... .
و امروز یازده تا بچه دارم ، که :
بابای دوتاشون فوت شده .
بابای سه تاشون رو نمیشناسم .
بابای دو تا شون قبول نداره که این بچه اونه .
بابای یکی شون یه روز در میون غیبش میزنه .
بابای دو تا شون هم از خونه فرار کرده .
یکیشون هم مطمئن نیستم که من مادرشون باشم .
زگیل خان حالا من چکار کنم ؟
و مای زگیل خان هم عین فرمایشات این ناموس گرامی را به سرکار نازنین خانوم منتقل کرده و میپرسیم :
نازنین خانوم حالا ایشون چکار کنند ؟
(ضمن اینکه خدارو هزار بار شاکریم که خودمون به این نصایح عمل نکردیم ، و گرنه با این همه زیبایی که ما داریم ، خدا میداند چند بچه پس می انداختیم و چگونه از پس آن ها برمی آمدیم ؟)
سلام
اگه میتونستم برگردم به دوران بچگی ، مثلا به دوره ۱۵ سالگیم :
- بیشتر میخندیدم ، با تمام وجودم میخندیدم ، اصلا عربده میکشیدم و میخندیدم ، به تلافی همه گریه هایی که قرار بود بعدها کنم .
- شیشه های بیشتری میشکستم ، و فرار هم نمیکردم . می ایستادم همونجا تا صاحب خونه بیاد .
(کارمون شده بود با سنگ شیشه خونه هارو شکستن و فرار کردن ، و یا چسب چسبوندن رو زنگ در خونه مردم و در رفتن .
ولی هیچ وقت نمی ایستادیم ، تا ببینم نتیجه کارمون چی شده . خیلی دلم میخواست یه بار نتیجه اش رو هم میدیدم) .
- به چشمای سیاه اون دختر قشنگ ۱۴-۱۵ ساله ای که هر روز میومد توی مغازه و همه اش جنس هارو قیمت میکرد ، ولی چیزی نمی خرید ، نگاه میکردم و ازش می پرسیدم چرا هر روز میاد و جنس هارو هی قیمت میکنه ؟
(فکر کنم قیمت هارو از من بهتر حفظ کرده بود ، چون هر رو ز میومد و قیمت یه سری جنس رو میپرسید و به چشمام نگاه میکرد .
همیشه دلم میخواست بدونم چرا ؟
کاش میدونستم) .
- هیچ وقت به باشگاه نمیرفتم . آخه همه اش به این و اون نگاه میکردم و وزنه میزدم ، و وزنه ها اونقدر سنگین بودن که به پاهام فشار اومد ، ولی کلی دوا و درمون بعدش .
(اون موقع مثل الان نبود که مربی باشه و راهنمایی کنه . چهار دمبل و هالتر اون وسط بود و هر کس میخواست باهاشون ورزش میکرد ، بدون اینکه راه و روش درست و غلط رو بدونه .
منم که چیزی نمیدونستم ، فکر میکردم هر چی وزنه سنگین تر باشه ، بهتره .
و پدر خودم رو درمی آوردم) .
- واسه یه بار هم که شده ، بر میگشتم و به همسایه ها – خصوصا زن های همسایه – میگفتم : چرا اینقدر فضولی میکنن ؟
چرا به جای اینکه به تربیت بچه های خودتون برسین ، همه دوست دارین که فقط من درست تربیت بشم ؟
(نمیدونم چرا همیشه کارهای من رو مو به مو به پدر و مادرم گزارش میکردن . جالبه که تمام اون کارهارو به همراه بچه های خودشون انجام میدادیم ، ولی انگار بچه های خودشون اصلا مهم نبودن ، و فقط کار من باید گزارش میشد .
واقعا چرا ؟؟؟) .
- اون روزه که توی باتلاق داشتم غرق میشدم ، داد میزدم و کمک میخواستم .
(یه روز ظهر زمستون با یکی از دوستام از مدرسه برمیگشتیم – جنوب تهرون بودیم – سر راهمون یه شبه باتلاقی بود که روش یخ زده بود . ما هم رفتیم رو یخها و سر خوردن . وسطاش که رسیدیم ، یخها شکستن و ما تا خرخره رفتیم توی لجن .
داشتیم خفه میشدیم ، دوستم هی داد میزد کمک ، کمک . ولی من روم نمیشد که داد بزنم . بالاخره یه ماشین که از جاده رد میشد مارو دید و اومدن ما رو کشیدن بیرون ، در حالیکه چیزی نمونده بود که دنیا بی زگیل بشه .
یکی از مسافرا که ما رو آوردن بیرون – و خانوم نسبتا محترمی هم بنظر میومد – به من گفت : تو چرا داد نمیزدی ؟
گفتم خجالت کشیدم .
گفت : خاک بر اون سرت ، داشتی میمردی ، روت نمیشد کمک بخواهی ؟
تازه یادم میاد که اون روز از ساعت ۱ تا حدود ۶ که هوا تاریک میشد ، با همون لباس های سراسر خیس ، یه گوشه ایستادم و خونه نرفتم ، تا یه وقتی کسی من رو اونجوری نبینه)
- نامه ای رو که فرشته بهم داده بود ، میخوندم .
(آخه اون نامه رو هیچ وقت نخوندم ، وقتی که نامه رو بهم داد ، اونقدر ترسیده بودم که همینکه چند قدم از خونه شون دور شدم ، نامه رو – بدون خوندن – مچاله کردم و انداختمش توی جوی آب) .
حیف ... .
سلام
حضور مبارک تون عرض کنیم که بالاخره فیلم ۳۰۰ رو زیارت فرمودیم .
خدا ذلیل کنه این صهیونیست هارو .
الهی که یه هواپیمای مسافربری دیگه ، اینبار بخوره وسط میدون بزرگ هالیوود .
الهی که تمام بازیگرهای بی ریخت وابسته به صهیونیسم ، کرک و پر شون بریزه و از این هم بی ریخت تر بشن .
الهی که تمامی اعداد ، از صفر تا بینهایت ، تبدیل بشن به الطاف آنچنانی الهی (از نوعی که ما یه عمره دچارش هستیم) و با سرعت نور برن به ناکجا آباد فیلم برداران هالیوود .
الهی که تمام کارگردان های هالیوودی ، دچار اسهال مزمن ماداگاسکاری بشن .
الهی که ...
ما خودمون کم تاریخ پر افتخارمون رو تحریف میکردیم ، که حالا این اجنبی ها هم تحریفش میکنن .
این فیلم علاوه بر اینکه نشون دهنده پستی ، دنائت ، لئامت ، خباثت ، ... ، دشمنان فرهنگ ماست ، این مسئله رو هم ثابت میکنه که متاسفانه دولتمردان عزیز ما ، با وجود تمام تلاش های ارزشمندی که جهت نابودی فرهنگ این مرز و بوم کردن ، هنوز ناموفق بودن ، وگرنه با وجود این همه تحریف داخلی ، چه نیازی بود که اون اجنبی های صهیونیست زحمت بکشن ؟
پس ای دولتمردان زگیلستان ، سیاست رو که ولش کرده بودین ، اقتصاد رو ول کنین ، و بچسبین به تحریف فرهنگ تابناک زگیلستان ، تا در زمینه نابودی فرهنگ هم خودکفا بشیم ، و احتیاجی به مبتذل سازان خارجی نداشته باشیم .
اصلا مگه خودمون کم مبتذل ساز داریم ؟
بدین یه سری فیلم تاریخی هم این مبتذل سازهای داخلی بسازن ، و مطمئن باشین که گندی که این داخلی ها به فرهنگ و تاریخ زگیلستان میزنن ، بوش (بویش) تا قیام آقا (و حتی بعد از اون) پابرجا میمونه .
پس شروع کنین .
بسم الله .