سلام
حتما درباره عاشق شدن زگيل خان روايات زيادي خوندين و شنيدين . از اونجايي كه اسرار فراواني پيرامون اين مسئله وجود داره ، امروز ميخوام جريان عاشق شدن زگيل خان رو بر اساس كتاب كشف الدرايز من البطون المرايض بازگو كنم تا به تمام اين شايعات و حرفهاي واهي پايان بدم .
در كتاب آمده كه :
دانشگاه اون روز هم مثل همه روزهاي ديگه بود (كسل كننده و اعصاب خورد كن) و وقتي كه زنگ خورد مثل اين بود كه بهترين خبر عالم رو بهم داده باشن (خبر آزادي از دست استادهاي بيسواد ، اما پر ادعا) . داشتم از پله هاي طبقه سوم پايين مي اومدم ، كه يهو از ديدنش مثل برق گرفته ها سر جام خشكم زد .
چي مي ديدم ؟
يه دختر ؟
نه ، نه ، نه .
اون يه فرشته بود .
قدش حدود 124 سانتي ميشد . قدش كاملا مناسب بود و واسه لباس دوختن يه كف دست بيشتر پارچه لازم نداشت . عين عروسك كاملا مينياتوري بود ، ميشد قابش كرد و گذاشت روي طاقچه .
وقتي لبهاشو به خنده باز ميكرد ، زيباترين منظره عالم رو ميشد توي صورت قشنگش ديد .دهن قشنگي كه موقع خنديدن به اندازه دو وجب باز ميشد (يه خورده كمتر از دهن اسب آبي) .
چند تا دونه از موهاش (همون كمند مشهور) از زير روسريش زده بود بيرون . بعدها فهميدم كه فقط همون چند تار مو رو داشته (البته كچل نبود ، ولي چيزي به اسم مو هم نداشت) . به قول شاعر اگه هوسه ، همون چند تار مو بسه .
صداش هم كه نگو ونپرس ، آدم رو به ياد زيباترين سمفوني ها مي انداخت . وقتي حرف ميزد مثل اينكه با ناخن روي سنگ رو تراش ميداد . بعضي وقتا حتي ديوار صوتي رو ميشكست و آدم مجبور بود كه با دست جلوي گوشهاش رو بگيره . خدا ميدونه روزي چند تا پرده گوش رو پاره ميكرد .
و چشماش ... خداي من چي بگم از چشماش ؟
بزرگترين و قشنگ ترين چشمي كه تا حالا ديدم . اندازه اش فقط كمي كوچكتر از ديگي كه مادرم هر سال آش نذري ميزاره بود و قشنگ مثل چشمهاي قاطرهاي امام زاده داوود .
تازه چشماش تا به تا هم بود ، يكي سياه و يكي زاغ ، و من كه هميشه چشمهاي سياه و زاغ رو دوست داشتم ، حالا ميتونستم هر دو رنگ رو كنار هم داشته باشم .
حالت نگاهش ، جذبه اش رو بيشتر ميكرد ، همزمان ميتونست به هشت تا پسر آمار بده ، بدون اينكه كسي شك كنه ، و البته بازم جا داشت .
دماغ نازنيني زيبايي صورتش رو به كمال رسونده بود . دماغي رو به بالا ، كه معلوم بود چاقوي هيچ جراحي رو لمس نكرده .
وقتي روبروي دوستاش مي ايستاد و حرف ميزد ، نوك دماغش مثل يه خنجر زير گلوي دوستاش رو شكاف ميداد .
چي بگم از گوشهاش . دو تا گوش زيبا و جالب داشت كه يكيش مثل گوش فيل بزرگ ، و اون يكي مثل گوش ماهي بود . و حس شنواييش بينظير بود ، چون حتي فكر آدم رو مي شنيد .
سر قشنگش روي گردن درازش قرار گرفته بود و به كمك اون گردن (با وجود قد 124 سانتي متريش) مي تونست پشت هر ديواري رو ببينه .
و باسنش (ببخشين كه اينو ميگم ، ولي چون ميخوام تشريحش كنم ، مجبورم) به اندازه يه كشتي نفتكش بزرگ بود . فكر كنم به تنهايي صندلي رديف آخر هر اتوبوسي رو پر ميكرد .
لباسش نشون ميداد كه چقدر نجيبه . مانتويي پوشيده بود كه فقط دو تا دكمه جلوش داشت ، اولي كه روبروي سينه اش بود بسته بود ولي دومي كه كمي پايين تر بود باز بود . چاك پشت مانتوش هم يه زير گردنش ميرسيد .
وقتي دوستاش (و خودش) ديدن كه من چطوري خشكم زده و محو تماشاش شدم ، همشون شروع به لبخند زدن كردن و من فكر ميكنم كه همشون داشتن سليقه من رو تحسين ميكردن . و در همين حال دوستاش شروع كردن به بلند بلند حرف زدن و اسمش رو صدا زدن .
اسمش قشنگترين ، با معني ترين ، با مسما ترين و ترانه وارترين اسمي بود كه در تمام عمرم شنيده بودم : آ... .
آره خودش بود ، هموني كه تموم عمرم دنبالش ميگشتم . هموني كه همه چيز داشت . هموني كه مي تونست همه چيز من بشه .
حالا خودش روبروم ايستاده بود .
همون بار اول كه ديدمش فهميدم كه كارم تمومه و من ...
روم به ديوار ، گلاب به روتون ، عاشقش شدم .
سلام
بعد از هشتصد و اندي سال زندگي اخيرا با مشكلي عظيم مواجه گشته ايم . بايد ثابت كنيم كه اين يك قاشق عمر تلف كرده خود را شرافتمندانه بناميم يا غير شرافتمندانه .
واقعا پرسش عظيمي است و مايي هم كه هميشه در چشم بر هم زدني ، تمامي مشكلات انواع موجودات را حل مي نموديم ، حال مثل جناب ... (بخوانيد سه نقطه) در باتلاق اين پرسش عظيم اسير تشريف داريم و دست ياري به جانب شما نوع دوستان مي درازيم (گر چه تاريخ جشن نيكوكاري تمام شده) .
دوستي ميگفت بايد داشته ها و نداشته هايمان را مشخص و مقايسه كنيم تا به جواب سوال برسيم . فلذا ما نيز داشته ها و نداشته ها را در طبق اخلاص ريخته و بدون هيچ گونه كلكي تقديم مينماييم . انشالله كه شما پاسخ را بيابيد .
پس اول ميگوييم كه چه نداريم :
- موبايل كه به گفته ملا وزغ خان مهمترين و واجب ترين وسيله زندگي (و بيانگر شخصيت آدمي) است را نداريم .
- خانه نداريم .
- ماشين و وسيله نقليه نيز نداريم .
- زن و زندگي نداريم .
- بچه هم (البته اگر كسي را به اسممان نبندند) فعلا نداريم .
- شانس هم كه قربونش برم ، هنوز زيارت نكرده ايم .
- زبان چرب و نرم هم موجود نيست (بنده خدا اگه زبون چرب داشتم كه نميومدم اينجا زگيل بشم . ميرفتم روزي حداقل شصت تا مخ ميزدم عين ماه) .
- ريخت و قيافه ، هيكل و و تيپ هم كه به لطف خدا از ما فراريست . كاشف به عمل آمده كه فرم (همان ريخت و تركيب) مون مخلوطي از سماور ، جغجغه ، روزنامه باطله و سوسك پاراگوئه ايست (بنازم به قدرت خدا كه چي ساخته) .
- معني و مفهوم عرضه را هم اصلا نميدانيم (كه بدانيم داريم يا نه) .
و اما چه داريم :
- درد تا دلتان بخواهد ، به لطف و كرم خدا ، در تمامي مناطق شمالي و جنوبي (اهل اينور و اونور نيستيم) احساس درد (از نوع آنچناني اش) را داريم .
- شكر خدا بيماري و مرض همه رقم موجود است (الله اكبر) . افزون بر 77 بيماري خطرناك و بي خطر شناخته شده (تا به لحظه نگارش مطلب) داريم .
- الحمد الله به عالم و آدم بدهكاريم ، حتي به خودمان .
- براي دانستن وضعيت موجودي دوست و رفيق هم بهتر است سري به پست قبل بزنيد .
- اما دشمن تا دلتان بخواهد موجود است ، فقط تعيين كنيد چه مدلي ميخواهيد تا بلافاصله چند گوني تقديم كنيم .
- بدبياري و بد شانسي را هم كه بدون ديدن و پسنديدن ، به عقد دائم درآورديمش .
حالا با اين تفاسير و داشته و نداشته ها ، بنظر شما :
اولا اين يك وجب عمرمان را شرافتمندانه تلف كرده ايم يا غير ... ؟
دوما چه مقدار ديگر به اين زندگي گوه + ر بار ادامه بدهيم ؟