سلام
پردة اول :
تو شهر : امن و امانه ، هيچ عرب و مغول و افغاني تجاوزگري نيست ، هيچ خونه اي خراب نميشه ، هيچ مردي رو گردن نميزنن ، به هيچ زني تعرض نميشه ، هيچ دختر خيابوني وجود نداره ، اثري از فقر نيست .
تو باغ : پدر شعر فارسي نشسته ، 30 ساله كه اونجاغ نشسته و از تخمه داران و پهلوان ها و ديوها ميگه اما هنوز خبر نداره كه قرار نيست دهنش رو پر از طلا كنن .
طفلك همچين تو تخمه دارها و ديوها غرق شده كه نميدونه آدمهاي واقعي چه شكلي دارن ، آخه بابا جونش براش كلي ثروت به ارث گذاشته بود . جناب فردوسي هم پول بابا رو ميخورد و در عوض از خودش شعر بيرون ميداد . بعد از 30 سال پول بابارو خوردن و ديو و تخمه دار نشخوار كردن ، حالا كه به دور و برش نگاه ميكنه ، ميبينه كه از اون همه ثروت و دارايي بابا جانش ، فقط يه كنيز پير زهوار در رفته مونده .
فكري ميكنه و ميگه لنگه كفش هم در بيابون نعمته و ميره سراغ كنيزه .... . و چند دقيقه بعد يهو فردوسي گرامي داد ميزنه : اومدش اومدش .
زگيل خان فكر ميكنه كه خبري از اتفاقات شهر براي جناب فردوسي اومده ، پس فوري قلم و كاغد بر ميداره و مياد تا فرمايشات منجي زبان فارسي رو بنويسه ، و مينويسه :
جهاندار محمود ، شاه بزرگ
به آبشخور آرد همي ميش و گرگ
چو كودك لب از شير مادر بشست
بگهواره محمود گويد نخست
ببخشد درم هرچه يابد ز دهر
همي آفرين جويد از دهر بهر
پرده دوم :
تو شهر : امن و امانه ، هيچ عرب و مغول و افغاني تجاوزگري نيست ، هيچ خونه اي خراب نميشه ، هيچ مردي رو گردن نميزنن ، به هيچ زني تعرض نميشه ، هيچ دختر خيابوني وجود نداره ، اثري از فقر نيست .
تو باغ : آقاي حافظ شيرازي تازه از پيش شاه شجاع برگشته و حسابي شنگوله ، آخه واسه مديحه اي كه پيشكش سلطان كرده بود كلي انعام گرفته .
حافظ خان از شدت خوشي پشت سر هم پياله هاي عرق سگي رو بالا ميره و در حاليكه دهنش كف كرده مياد تا با خانوم ها قايم باشك بازي كنه . ماه تابان چشم ميزاره و جناب حافظ به همراه كمند گيسو ميرن زير دامن پريچهر و قايم ميشن . همون زير داشتن عرفان بازي ميكردن كه حافظ داد ميزنه : اومدش ، اومدش .
زگيل خان فكر ميكنه كه خبري از اتفاقات شهر براي جناب حافظ شيرازي اومده ، پس فوري قلم و كاغد بر ميداره و مياد تا فرمايشات لسان الغيب رو بنويسه ، و مينويسه :
قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
كه نيست با كسم از بهر مال و جاه نزاع
جبين و چهره حافظ خدا جدا مكناد
ز خاك بارگه كبرياي شاه شجاع
پرده سوم :
تو شهر : امن و امانه ، هيچ عرب و مغول و افغاني تجاوزگري نيست ، هيچ خونه اي خراب نميشه ، هيچ مردي رو گردن نميزنن ، به هيچ زني تعرض نميشه ، هيچ دختر خيابوني وجود نداره ، اثري از فقر نيست .
تو باغ : جناب سعدي نشسته ، در حاليكه تازه از نظاميه اومده و سهمية ادرارش (همون مواجب) رو هم گرفته . دور و برش پر از آدم هاي حاجتمنده : پسر بچه هاي خوش سيما ، دخترك هاي سيه چشم ، مردها و زن هاي جوون و صد البته پيرزن ها رو نبايد فراموش كرد (دمش گرم سعدي كه همه رو از دم تيغ گذرونده ، چه پسرك و چه پير زن) .
جناب شيخ سعدي يكي يكي اونها رو ميبره توي اندروني و مورد تفقد قرار ميده .... . و هر بار صداي جنابش درمياد كه : اومدش ، اومدش .
زگيل خان فكر ميكنه كه خبري از اتفاقات شهر براي جناب سعدي شيرازي اومده ، پس فوري قلم و كاغد بر ميداره و مياد تا فرمايشات پدر ادبيات فارسي رو بنويسه ، و مينويسه :
چنويي خردمند فرخ نژاد
ندارد جهان تا جهان است ياد (مدح ابوبكر بن سعد زنگي)
اگر بنده اي سر برين در بنه
كلاه خداوندي از سر بنه (مدح سعد بن ابي بكر بن سعد)
زن نو كن اي دوست هر نوبهار
كه تقويم پاري نيايد بكار
پرده چهارم :
تو شهر : امن و امانه ، هيچ عرب و مغول و افغاني تجاوزگري نيست ، هيچ خونه اي خراب نميشه ، هيچ مردي رو گردن نميزنن ، به هيچ زني تعرض نميشه ، هيچ دختر خيابوني وجود نداره ، اثري از فقر نيست .
تو باغ : اون وسطاي باغ يه خانقاهه كه عده اي مرد اون تو جمع شدن و دارن علوم عرفانيه و غيبيه ميخونن كه ناگهان آقاي مولوي مياد وسط و ميگه كه نياز به سماع داره .
يهو همه چراغ ها خاموش ميشن و لباسها كنار ميرن و مردا درحاليكه دارن با هم ور ميرن جلوه هاي عشق الهي رو يكي يكي بيرون ميريزن . در اين بين مولانا ميگه حسام جون قربونت برم كمي بالاتر و كمي بعدش يهو صداي نعره مولانا مياد كه : اومدش ، اومدش .
زگيل خان فكر ميكنه كه خبري از اتفاقات شهر براي جناب مولانا اومده ، پس فوري قلم و كاغد بر ميداره و مياد تا فرمايشات پدر عرفان ايراني رو بنويسه ، و مينويسه :
زانك جنسيت عجايب جاذبيست
جاذبش جنسست هر جا طالبيست
جنس را بر جنس است عاشق جاودان
جاذب هر جنس را همنجس دان
پرده آخر :
امروز هم تو شهر : امن و امانه ، هيچ عرب و مغول و افغاني تجاوزگري نيست ، هيچ خونه اي خراب نميشه ، هيچ مردي رو گردن نميزنن ، به هيچ زني تعرض نميشه ، هيچ دختر خيابوني وجود نداره ، اثري از فقر نيست .
تو باغ : امروز تو باغ هم هيچ خبري نيست .
اما صبر كن ، بازم يكي داد ميزنه : اومدش ، اومدش .
اما زگيل خان ديگه از جاش تكون نميخوره و براي كسي قلم و كاغذ نميبره . آخه كسي نيست كه از جنايات عرب و مغول بگه ، آخه كسي از زنهايي كه بهشون تعرض شده حرف نميزنه ، آخه كسي از دختراي خيابوني نميگه ، آخه كسي ...... .
اصلا به زگيل خان چه ربطي داره كه :
سالها برادرهاي عرب ها و افغاني چه سر زنها و دخترهاي ما آوردن ؟
كي باعث صادرات دخترهاي ايروني به كشورهاي برادرهاي عربمونه ؟
چرا خيابون هاي شهرمون پر شده از دخترهاي فراري ؟
چرا وسط روز ، وسط شهر ، چند تا جوون ، دختر مردم رو زوركي سوار ماشي ميكنن و ميبرن ؟
چرا تو اين خراب شده پر از نعمت ، اينقدر فقر و فلاكت بوجود اومده ؟
چرا از در و ديوار شهرمون فقط كثافت ميباره ؟
چرا غير از آشغال تو ذهن و فكر آدمها نيست ؟
چرا ، چرا ، چرا ..... ؟
مهم اينه كه فردوسي ، حافظ ، سعدي ، مولوي و بقيه باعث افتخار ايران و قوم آريايي هستن . تنها چيز مهم همينه . فقط ديگه نپرسين :
كدوم قوم ؟
كدوم افتخار ؟
كدوم كشك ؟
كدوم پشم ؟
سلام
حتما ميدونيد كه اون قديم نديما يه ليلي بود ، يه مجنون . اما من مطمئنم كه اين حكايت هارو تا حالا نشنيده بودين . اين حكايت هايي كه ميخونيد كاملا معتبر هستن و توسط مجنون پژوهان و ليلي شناسان مورد تاييد قرار گرفتن .
حكايت اول :
يكي از اون روزا كه يه گله از انواع مجانين دور و بر ليلي صف كشيده بودن و با تحسين به بدن لطيفش نگاه ميكردن . مجنون از راه رسيد و وقتي صف رو ديد ، واسه اينكه فيضي برده باشه ، رفت ته صف ايستاد . اما وقتي نوبتش رسيد ، ليلي بهش گفت :
مجنون جونم ، چون خيلي دوست دارم ، ازت ميخوام بازم بري ته صف . چون تو هر چقدر تشنه تر بموني ، بيشتر عاشق من ميشي .
از اينطرف هم مجانين يكي يكي (بعضي هم دو تا دو تا) با ليلي ميرفتن تو چادرش و بعد از چند دقيقه يهو صداي فريادشون ميومد (لابد آش ليلي ، خيلي داغ بود) و وقتي ميومدن بيرون يه لبخند رضايت آميزي رو لبشون بود (لابد آش ليلي ، خيلي خوشمزه بود) .
راوي اين حكايت ميگه مجنون هيچوقت نتونست از آش دهن سوز ليلي بخوره . چون طفلكي مجنون نميدونست كه فقط با نگاه عاشقانه هيچي گيرش نمياد . مجنون بيچاره خبر نداشت كه عاشقانه نگاه كردن و محو چشماي معشوق شدن ، كار جماعت علاف و بيكاره .
حكايت دوم :
يه روز ليلي رفته بود لب چشمه حموم كنه . خبر به شهر رسيد ، ولوله اي به پا شد و همه مجانين دوان دوان رفتن كنار چشمه تا ليلي رو تماشا كنن . وقتي ليلي ديد مجانين اومدن واسه تماشا ، (چون خيلي دل رحم بود) ، مجانين رو دور و برش جمع كرد و شروع كرد به حمام كردن جلوي چشم همه .
صداي سوت و دست زدن تماشاچي نماها تا آسمون ميرفت .
مجنون كه تازه خبردار شده بود بدو بدو خودشو به چشمه رسوند تا معشوقش رو ببينه . وقتي ليلي فهميد كه مجنون اومده ، دستور داد تا فقط جلوي اون قسمتي كه مجنون ايستاده يه پرده بكشن ، تا مجنون نتونه ديد بزندش .
به ليلي گفتن : بابا خدارو خوش نمياد ، اونم جوونه ، اينهمه مردم ديدن ، چي ميشه اونم ببينه ؟
ليلي گفت : براي اينكه ديگران از ديدن اين چيزا لذت ميبرن ولي چشماي عاشقا تحمل ديدن اينجور چيزهارو ندارن .
حكايت سوم :
يه روز باباي ليلي نيت كرد كه اگه حاجتش برآورده بشه به همه آش نذري بده . و چون به حاجتش رسيد گفتش كه اهل بيتش آشي بپزند و بين مردم پخش كنن . ليلي خانوم شده بود مسئول پخش آش .
از اون طرف مجانين هم هر كدوم يه كاسه گرفتن دست شون و رديف شدن جلو خونه ليلي اينا . هر كس كه كاسه اش رو ميداد دست ليلي ، ليلي رو بغل ميكرد و چند لحظه اي با لب و لوچه ليلي ور ميرفت ، بعد كاسه پر از آش رو تحويل ميگرفت و ميرفت پي كارش .
وقتي نوبت مجنون شد ، مجنون كاسه اش رو داد به ليلي ، رو زمين زانو زد و خاك زير پاي ليلي رو بوسيد . ليلي هم اونقدر عصباني شد كه كاسه پر از آش داغ رو كوبيد تو سر مجنون .
مجنون نفهميد كه چي شد ؟ و چرا شد ؟ فقط حس كرد كه چند جاش شديدا ميسوزه و از حال رفت . چند تا از مجانين دلسوز و هميشه در صحنه ، مجنون رو بردن پيش طبيب تا هم سرشكستگي و هم سوختگي اش رو مداوا كنن .
نتيجه اخلاقي :
ما كه امروز هيچ نتيجه اخلاقي نداريم .
شما دارين ؟