تبليغاتX
زگیل خان
 كلي خبر خوب

سلام

مطلب اول اينكه ظاهرا تازگي ها رئيس جمهور خوشگل ، خوش تيپ ، تو دل برو ، فرزانه ، افسانه ، مستانه ، ريحانه و .... ، يه نامه لبريز از احساسات به آقاي علف (به معني بوش) كه رئيس جمهور اونور دنياست ، نوشته .

مارو ميگي ، رگ غيرتمون اساسي زد بيرون ، آخه ترسيديم كه مسئله بي ناموسي باشه . و بعدش كه يه وزير مونث و معلوم الحال اونوري يه چيزايي گفت ، دو دستي زديم توي سرمون ، كه اي داد بيداد ، ديدي بي آبرو شديم .

ديگه از شدت شرم و حيا (با چاشني خجالت) نتونستيم سرمون رو توي محل بالا بگيريم (آخه ما جزو اون 5 ميليون راي دهنده مرحله اول انتخابات بوديم) ، و داشتيم فكر ميكرديم كه وقتي رئيس جمهور با معرفت ، سر سنگين ، چشم و دل پاك ، محجبه و .... ، ما اينجوري رفتار كنه ، ببين كه رئيس قبلي ، علامه اصطلاحات (و نه اصلاحات) و رئيس جمهور قبلي تر ، سردار نوازندگي (بر وزن سازندگي) ، چه نامه هاي شرم آوري كه اصلا ننوشتن و چه كارها بد بدي كه حتما نكردن .

 

مطلب دوم مژده به بانوان گرامي كه رسما حقوقي مساوي با آقايون پيدا كردن .

بله ، از اين به بعد خانومها هم ميتونن تشريف ببرن استاديوم و واسه تيم مورد علاقه شون جيغ بكشن .

بازيكنان تيم خودي رو اگه برنده شدن ، تشويق كنن و اگه باختن ، به كم كاري و بي غيرتي متهم كنن .

به بازيكنان تيم حريف (چه برنده و چه بازنده) گوش نواز ترين كلمات ركيك رو حواله كنن .

و البته در هر حال به جون داور و اقوامش دعا كنن .

خانوم هاي گرامي اگه روزهاي اول جوگير شدين و نميدونستين چكار كنين ، اصلا نگران نباشين . آقايون مودب حتما راهنمايي تون ميكنن . چون به هر حال آقايون موهاشون رو توي اين كار سفيد كردن .

 

مطلب سوم باز هم تبريك به بانوان عزيز .

خانومهاي عزيزي كه مانتوشون به جايي گير كرده و چاك برداشته ، و يا شلوارشون آب رفته و به علت مشكل مالي نمي تونستن اين مشكل رو برطرف كنن ، ديگه هيچ نگراني نداشته باشن .

مقادير متنابهي مواد پوشاننده در اختيار آمرين به معروف قرار گرفته و قراره با اون چاله چوله ها ، كوتاهي ها و چاكها ، مجانا پر بشن .

مبارك تون باشه .

 

مطلب چهارم نميدونم شما هم تحقق اون شعار انتخاباتي رو حس كردين يا نه . همون كه قرار بود نفت رو بياره وسط سفره ها .

راستش الان چند وقته هر چي نون ميخوريم مزه نفت ميده . خدا رو شكر كه لااقل يه نفر به يكي از وعده هاش عمل كرد .

 

مطلب پنجم : همين ديشب يه آيه برام نازل شد . خيلي تعجب كردم وقتي ديدم كه آيه به زبون فارسيه . از آورنده اش پرسيدم : ببينم مگه اين آيه نبايد به عربي باشه ؟

يه نگاهي به من انداخت و گفت :

چهارما مگه تو فضولي ، ما به هر زبوني كه دلمون بخواد ميفرسيتم .

سوما ميخواستيم نشون بديم كه ميتونيم به هر زبوني حرف بزنيم .

دوما تو كه زبون فارسي رو درست حاليت نميشه ، چطوري ميخواستي نوشته عربي رو بخوني ؟

اولا اين اصلا آيه نيست ، يه قسمت از هزاران فحشيه (بد و بيراه) كه هر روز ملائك آسمون نثار زگيل خان ميكنن .

 

مطلب ششم : بعد از اينهمه نصيحت كردن ، بعد از اين همه امر و نهي ، بالاخره عاشق شدم ، عاشق همون ماده نهنگ قاتلي كه شبكه چهار نشونش داد ، وقتي با دقت نگاه كردم ، ديدم وفا از اون چشماي قد بشكه اش ميريزه بشكه بشكه . منم كه عاشق چشمهاي درشتم ، خصوصا از نوع نهنگ قاتليش .

 

مطلب هفتم : ديگه اساسي خسته شدم . خيلي دلم ميخواد كه اول خودم رو از طبقه هفتم خونه پايين بندازم .

بعدش تو خيابون به هر كس كه با مشت بزنه تو صورتم ، هزار تومن بابت تشكر بدم .

بعد از اون برم وسط اتوبان تهران كرج ، دراز بكشم .

آخرش هم خودم رو بندازم تو درياچه سد كرج .

واي خدا اونقدر خسته ام كه زندگي كردن و تكون خوردن كه چه عرض كنم ، حتي زورم مياد كه نفس بكشم ، كاشكي يه نفر حاضر ميشد بجاي من نفس بكشه .

آي ي ي ي ي نفس كش نبود ؟

 

مطلب هشتم : بد نيست كه آخر حرفام يه بازي خيلي جذاب و قشنگ هم بهتون معرفي كنم كه اسمش هست رولت زگيلي . اين رولت زگيلي فرق چنداني با نوع روسي اون نداره ، غير از اينكه :

در رولت زگيلي شما يه تپانچه تهيه ميكني كه شيش تا فشنگ بخوره ، ولي فقط پنچ تا فشنگ توش ميذاري و بعدش بطرف پيشوني خودت ميگيري و سه بار (و محض احتياط بيشتر چهار بار) ماشه رو فشار ميدي .

اگه گلوله شليك شد كه كلي ميخنديم اما اگه گلوله اي شليك نشد ، ميتوني بازي رو از اول شروع كني .

اگه هفتاد و پنج بار اين بازي رو امتحان كردي و اتفاقي نيفتاد ، ميتوني مطمئن باشي كه تو هم يه زگيل خوشبختي .

 

نوشته شده توسط زگیل خان در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385 | موضوع:
 سوتي هاي من (قسمت دوم)

سلام

 

وقتي كه دفعه قبل سوتي هامو نوشتم ، با خودم قرار گذاشتم كه ديگه به هيچ عنوان از خودم سوتي در نكنم . خيلي تلاش كردم اما امروز كه دوباره دست به كار نوشتن سوتي هام شدم ، تازه متوجه شدم كه خيلي هم موفق نبودم .

كلا من كم حرف هستم ، واسه همينه كه دوستام ميگن : زگيل خيلي كم حرف ميزنه ، اينقدر سوتي ميده ، اگه زياد حرف ميزد ، چه ميكرد ؟

 

سوتي نهم :

اون روز يكي از دوستام به عنوان مهمون اومده بود سر كلاس زبان . اين رفيق من خيلي حرف ميزد و همش منو مجبور ميكرد كه منم حرف بزنم . وسطاي كلاس يهو رفيقم يواشكي گفت : ميدوني جنيفر لوپز باسنش (اصطلاح ديگه باسن رو گفت) رو بيمه كرده ؟

منم جواب دادم : مگه قراره باسن تو رو بيمه كنن ؟ خوب حق هم داره ، خدائيش باسنش (منم اون كلمه نگفتني رو گفتم) حرف نداره .

ظاهرا من حواسم نبود و جواب رفيقم رو با صداي بلند دادم ، طوري كه تمام كلاس شنيده بودند . خانوم استاد كه پشتش به ما بود يهو برگشت و در حاليكه به شكل تابلويي باسنش رو مخفي ميكرد ، به طرز خيلي وحشتناكي به من خيره شد . و من از خجالت شده بودم عين لبو .

ظاهرا خانوم استاد فكر كرده بود كه منظور من ، باسن ايشون بوده . الان هفته اي 3-2 بار خانوم رو ميبينم ، ولي روم نميشه بهش بگم جريان چي بوده ، واسه همين فقط سرمو ميندازم پايين .

 

سوتي دهم

استادمون گفته بود يه مقاله درباره رشته مون از اينترنت بگيريم و ترجمه كنيم . منم با كلي زحمت مقاله رو ترجمه كردم و ريختم رو فلاپي و بردم دانشگاه تا پرينت بگيرم . اون روز يگي از رفقاي ملعونم اومد و يه فلاپي بهم داد و گفت نظرت رو راجع به اين مقاله هم بگو . منم گفتم باشه ، توي خونه ميخونمش . و رفتم تا از مقاله ام پرينت بگيرم .

توي خدمات كامپيوتري (ايران چاپ گوهردشت) يه خانوم نشسته بود ، من فلاپي رو بهش دادم و گفتم از تمام صفحاتش پرينت بگيره . خانومه فلاپي رو انداخت و چند لحظه بعد گفت : آقا اينا كه همشون عكس هشتند . و مانيتور رو بطرف من چرخوند .

چشمتون روز بد نبينه ، ديدم يكي از عكس ها رو هم بزرگ كرده كه يه آقا و خانومي ...... .

تمام عكسها رو يكي يكي بزرگ كرد و همشون بطرز وحشتناكي ناجور بودن .

بله ، من اشتباهي فلاپي دوستم رو داده بودم .

بدون اينكه فلاپي رو از خانومه بگيرم با عجله از مغازه زدم بيرون . و ديگه هيچ وقت توي اون مغازه نرفتم .

بعدا رفيقم گفت كه با اون فلاپي پر از عكسهاي ناجور ميخواسته من رو اذيت كنه .

 

سوتي يازدهم :

رفته بودم خونه يكي از دوستان قديميم ، كه اسمش آقا رضاست . ايشون يه خواهر داره به اسم بهاره خانوم . بهاره حدود 36 سالشه اما تا حالا ازدواج نكرده و با خونواده اش زندگي ميكنه .

وسط حرف زدن ، يهو رضا گفت : اين پرده رو ببين زگيل جون ، بهاره ديروز چكارش كرده ؟

نگاه كردم و ديدم كه حدود 30 سانتي پاره شده . منكه يادم بود همين يكي دو ماه پيش بهاره خانوم پرده خريده بود (آخه من و برادرش هم باهاش بوديم) ، واسه همين گفتم : خيلي خنده داره ، چرا پرده خواهرت اينقدر زود پاره شده ؟

خدا نصيب تون نكنه ، رضا و خواهرش چنان نگاه وحشتناكي به من انداختن ، كه فكر كنم همونجا خودم رو خيس كردم .

 

بعد از پرانتز :

اي جماعت منحرفين .

اي وارثين انحرافات پيشينيان .

اي از دست رفتگان عزيز .

چرا شما اينقدر وضعتون خرابه ؟

ظاهرا در زمينه كمبود آي كيو (IQ) ، با جناب جلبك كورس گذاشتين .

بابا ، منظورم از پست قبلي اين بود كه اوضاع خيلي وخيمه .

موقعيت شناسايي شده و خدا برامون كلي فرستاده ، اين هوا .

تعداد درزهامون (شكاف و ترك) سه رقمي شده .

به لطف خدا الساعه داريم ميريم كه دريده بشيم (چون كلمه پاره شدن زياد اخلاقي نيست) .

 

بعضي از دوستان ميپرسن : در چه حالي ؟

بايد بگم كه :

زيرمان سيخ (تيزتر از شمشير و بزرگتر از نيزه) ، بالاي سرمان سنگ (فقط نميدونم سنگي به اين سياهي ، بزرگي و سنگيني ، چطوري بالاي سرم اومده) ، در ميمنه دوستان (با نيش عقرب وار و لبخندهاي ابلهانه در كمين) ، در ميسره دشمنان (با قصد گرفتن انتقام كار نكرده ام) ، فرشته عذاب چشم در چشمم (ميخواد تقاص گناهان تمام عالم و آدم رو از من بگيره) و البته ، لطف خدا (اونم چه لطفي) هم در رفت و آمد !!! . شما بگين در چه حالي ميتونم باشم ؟

 

نوشته شده توسط زگیل خان در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 | موضوع:
 كسي ميدونه ظرف روغن كجاست ؟

سلام

خواندن متن غير اخلاقي زير براي همه ممنوع ميباشد .

 

ميگن كه قديم نديما ، سه تا دوست داشتن ميرفتن (از كجا به كجاش مهم نيست) . جلوشون يه كوه ميبينن . چون بالا رفتن از كوه غير ممكن بوود ، تصميم ميگرن از توي يه غاري كه وسط كوه بوده رد بشن .

اول آقاي الف ميره توي غار . وسطاي راه ميبينه كه يه جناب غولي نشسته اون وسط و يه ظرف روغني هم جلوشه . آقا غوله به الف ميگه : اگه ميخواهي از اينجا رد بشي بايد ..... آره و اينا ..... (و يه پيشنهاد خيلي بيشرمانه به آقاي الف ميكنه) .

الف كه هيچ چاره اي نداشته ميگه : باشه .

آقا غوله هم واسه اينكه الف طفلكي زياد درد نكشه با استفاده از روغن ، كارش رو ميكنه .

الف از اون طرف غار بيرون مياد و منتظر دوستانش ميمونه .

كمي بعد آقاي ب هم ميرسه . اما از آقاي جيم هيچ خبري نميشه . تا اينكه صداي فريادهاي دردناك جيم رو ميشنون .

الف با من و من به ب ميگه : ببينم ، وقتي ميومدي اون غوله رو ديدي ؟

ب ميگه : آره ديدم .

الف ميگه : ببينم غوله به تو هم اون پيشنهاد بيشرمانه رو كرد ؟

ب ميگه : آره ، همونطور كه به تو پيشنهاد كرده بود .

الف ميگه : تو هم قبول كردي ؟

ب ميگه : آره مثل خود تو .

الف ميگه : خوب ، منكه هيچ داد و فريادي نكردم ، تو هم فرياد نزدي ، اين جيم چه مرگشه ؟

چرا اينقدر ناله ميكنه ؟

ب ميگه : آخه وقتي كار غوله با من تموم شد ، من موقع اومدن ، ظرف روغن رو يواشكي كش رفتم .

الف ميگه : پس بگو ، غوله واسه جيم بيچاره از روغن استفاده نميكنه .

!!! .

منظور من رو گرفتين ؟؟؟

حالا بنده بينوا توي اون غار گرفتار آقا غوله شدم . و مشكلم اينه كه نامردي كه قبل از من از اين مسير رفته ، ظرف روغن رو هم دزديه .

حالا منم و درد و عذاب بي روغني .

كممممممممممممممممممممممممك .

 

بعد از پرانتز :

راستي از كلمه غيبت صغري كه توي پست قبلي گفتم برداشت بد نكنين .

منظورم اين بود كه قايم شدم .

 

نوشته شده توسط زگیل خان در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 | موضوع:
 زگيل خان + شانس = مجموعه تهي

سلام

 

بايد بگم كه بنده در بدشانسي رو دست ندارم و دست روي هر چيزي كه بزارم تبديل ميشه به يه چيز خيلي مزخرف .

مثلا اگه به يه قطعه طلا دست بزنم ، بلافاصله مبدل ميشه به يه ماده زرد رنگ (مثل طلا) ، اما كمي شل و بد بو .

دست روي با ارزش ترين چيزها كه ميزارم ، ارزش خودشون رو از دست ميدن .

طرف پر سودترين كارها كه ميرم ، كساد ميشن .

بهترين وسيله رو كه ميگيرم ، قراضه و از رده خارج از آب در مياد .

در عالم وبلاگ نويسي هم ، هر وبلاگ نويسي كه مياد اينجا ، بعد از چند روز قيد وبلاگش و وبلاگ نويسي رو ميزنه ، يا خودكشي ميكنه و يا تارك دنيا ميشه .

با اين وصف واقعا تعجب ميكنم ، آخه اينهمه وقته كه اومدم بلاگفا وبلاگ زدم ، چرا اين بلاگفا هنوز سر جاشه و از هم نپاشيده .

 

البته اينم بگم كه در عوض بخت باز كن خوبي هستم .

فقط كافيه كه زشت ترين ، بد تركيب ترين ، چندش آور ترين ، بي ريخت ترين وزغ مونث عالم چشمم رو بگيره ، در عرض يه مدت خيلي كوتاه ، صد تا (و بلكه هم بيشتر) عاشق سينه چاك براش پيدا ميشه .

دقيقا به همين دليله كه يه ضرب المثل مشهور زگيلستاني ميگه :

من زن بگير نيستم ، بخت باز كنم .

 

بعد از پرانتز

دوستان عزيز ، بنده همچنان در غيبت صغري به سر ميبرم .

 

نوشته شده توسط زگیل خان در شنبه دوم اردیبهشت 1385 | موضوع: