تبليغاتX
زگیل خان
 نظرات زگيل خان في مباحث المختلفه 2

سلام

باز هم جناب زگيل در امور مختلف انگشت نموده ، فضولي كرده و فتوا صادر نموده اند .

 

دولتي

يادش بخير ، اون قديم نديما (كه هيچ كدوم شماها نبودين) از يه شتري كه داشت از حموم بر ميگشت ، پرسيدم :

عزيز دلم ، تو چرا گردنت اينقدر كج و كوله است ؟

شترخان يه نگاهي به من انداخت و گفت :

آخه قربون اون زگيلاي روي صورتت برم ، تو بگو كجام راست و درست حسابيه .

حالا كه يه نگاهي به كابينه انتخابي دولت مردمي ميندازم و ميبينم كه شكر خدا تو كشور نازنين مون "همه چيزمان به همه چيزمان مي آيد" ، ياد اون شتر خدا بيامرز (كه عمرش رو دو دستي تقديم شما كرده) ميفتم .

 

ورزشي

اگه گفتين مخلوطي از :

سلطان همه كاره ، سلطانك (سلطان زاده 17 ساله) ، زحمتكش دختر سلطان (داماد سابق) ، بده بستان هاي پشت پرده ، چهار نفر تماشاچي خريداري شده ، باج گيري ، طلب ارث پدري ، باند زبون نفهم ، سنگ پا ، مديريات خر تو خر ، حماقت ذاتي ، سيستم علي اصغري ، چي ميشه ؟

درست حدس زدين ، ميشه باشگاه پرسپوليس .

 

اقتصادي

بابا من از اولش هم ميدونستم اين رئيس جمهور ما يه نابغه است كه كلي مخ اقتصاد دور و برش جمع كرده . واسه همين هم جزو اون 5 ميليون ... فرهيخته اولي بودم كه بهش راي دادم (به مصداق اگه هوسه يه بار بسه ، دور دوم ديگه نداديم) .

هر چه كه ميگذره فضل و دانش اين وزيراي اعجوبه بيشتر مشخص ميشه ، خدائيش تا حالا نميدونستم ما تو كشورمون همچين جواهرات عتيقه اي داريم . خدا لعنت كنه اين صهيونيستهارو كه اجازه نميدادن اين استعدادها شكوفا بشه .

عمق كارشناسي حضرات بعد از تثبيت قيمتها در ماه رمضان (تكبير) ، در بورس هم جلوه كرد . نوابغ فهم و شعورشون رو ريختن روي هم و براي بالا بردن شاخص بورس ، قيمت سيمان رو آزاد اعلام كردن .

عشق ميكنيد ؟

اصلا كاري ندارن چرا اوضاع بورس اينقدر خرابه ، تنها چيز مهم براشون بالا بردن عددهاي روي كاغذه . بابا ايول ، بنازم به اين همه خرگوش ، خدا وكيلي با اين طرح بينظير ، تمام يابوهاي عالم رو سفيد شدن .

 

اتمي

يه كره شمالي هست كه هيكل مردمش قد عدسه ، چشمشون با ذره بين ديده ميشه ، دين درست و حسابي ندارن ، دولت مرداش معلوم نيست از كجا اومدن ، ولي خيلي محكم رو حرفش وايستاده و بمبش رو ميسازه كلي تا حالا امتياز گرفته و تمام آمريكا و اروپا رو سر كار گذاشته .

از اونطرف يه ايراني هست كه قد و هيكل مردمش عينهو رستمه ، چشمشون قد بشقابه ، دينشون بهترين دين عالمه ، مسئولينش از وسط مردم اومدن بيرون (مردمي هستن) ، دشمن تمام صهيونيسم ها و امپرياليسم هاي عالمه ، ولي كلي امتياز داده ، هر روز از يه طرف عربده ميكشه و يه از طرف التماس ميكنه ، همه اش كوتاه مياد و خدا ميدونه كه اون پشت مشتا ديگه چه كارا كه نميكنه .

 

بعد از پرانتز :

اول اينكه جاتون خالي ، ديروز هم مثل بيشتر ايام ، هت تريك كردم ، نه در فوتبال بلكه در بد بياري .

ديروز به كوري چشم تمام وابستگان و مزدوران صهيونيست ، سه تا بد آوردم عين ماه ، راستي شما ميدونيد واحد بدبياري چيه ؟

واحدش راسه ، فرونده يا قبضه ؟

به هر حال هنوز زنده ام ، گرچه كمي درب و داغونم ، اما هنوز يه نفسكي از يه جاهايي مياد داخل و از چند جاي ديگه بيرون ميره .

 

دوم اينكه چند تا از مزدوران معلوم الحال وابسته به اون ور آب ، قصد ربودن زگيل خان رو داشتند كه به دنبال اقدام متهورانه زگيل خان (جيغ كشيدن و كمك خواستن) ، فرار رو بر قرار ترجيح دادند و مفتضحانه ميدون رو خالي كردن . البته ما كه ميدونيم اونها به كي وابسته بودن اما به روش نمياريم (چقدر جواديم ما) .

مشخصات يكي شون يادمه ، بهتون ميگم ، شما هر جا ديديدش نگهش دارين واسه خودتون ، ايشون دو تا چشم بزرگ داشتن ، هر كدوم به اندازه بشقاب .

 

نوشته شده توسط زگیل خان در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384 | موضوع:
 پوست اندازي

سلام

 

كلي بالا رفتيم و پايين اومديم ، چپ رو ديد زديم و به راست پيچيديم ، خونه همسايه رو دزدكي ديد زديم و از ديوار غريبه ها (بدون هماهنگي قبلي) بالا رفتيم و بالاخره قالبي رو كه دنبالش بوديم پيدا كرديم .

دست طراحش درد نكنه ، انصافا كه خيلي خوش سليقه است .

تنها اشكال  قالب جديد اينه كه براي چهارمين بار كنتور وبلاگ از صفر شروع شد ، گرچه اينهم اصلا مهم نيست .

فكر كنم از اول فروردين كه وبلاگم رو تو بلاگفا افتتاح كردم تا حالا حدود 4 هزار تا بازديد كننده (روزي 17 نفر) داشتم كه واسه يه زگيل (كه مردم حتي با شنيدن اسمش هم رنگشون ميپره) زياد هم بدك نباشه .

پس امروز بدون هيچ خجالتي دوباره از صفر بازديد كننده شروع ميكنم و با اجازه اولين بازديد رو هم خودم از وبلاگم انجام ميدم .

منتظر ادامه در (منظورم از در همون گوهره) فشاني هاي زگيل خان باشيد .

 

نوشته شده توسط زگیل خان در شنبه بیست و یکم آبان 1384 | موضوع:
 سوتي هاي من

سلام

قبل از هر چيز عيد فطر رو به همه تبريك ميگم و اميدوارم كه طاعات و عبادات همه قبول باشه .

 

و اما بعد :

تا حالا درباره سوتي هايي كه در كرديد فكر كرديد ؟

امروز ميخوام درباره چند تا از سوتي هايي كه مرتكب شدم حرف بزنم . راستش بعد از اينكه سوتي هاي خودم رو نوشتم و خوندمشون ، كلي به خودم خنديدم . اصلا باورم نميشه همچين كارهايي مرتكب شده باشم .

فكر كنم بد نباشه اگه شما هم كمي از سوتي هاي خودتون بگيد ، نظرتون چيه ؟

 

سوتي اول :

چند وقتي معده ام ناراحتي داشت و دائم ترش ميكردم . يه روز كه با پسر عموم ، افشين (لعنه الله عليه) صحبت ميكردم و شديدا هم ترش كرده بودم ، افشين گفت :

خوب برو دكتر ، ببين علتش چيه .

منم گفتم : خودم ميدونم علتش چيه ، دهانه رحمم مشكل پيدا كرده . كه يك دفعه صداي انفجار خنده اطرافيان بلند شد . از اون به بعد بچه ها بهم ميگن :

ما نميدونستيم مردها هم رحم دارن .

توضيح : رحم به معناي شفقت نه ، بلكه همون رحمي كه زنها دارن و مخصوص بچه تا قبل از تولدشه .

 

سوتي دوم :

بعد از عمري حفظ بكارت ، براي اولين بار تو دانشگاه با خانومي (شني خانوم) آشنا شده بودم ، دومين روز آشناييمون به پيشنهاد شني رفتيم سينما (من نميدونستم كه سينما ساويز گوهردشت جايگاه دانشجوهاي عاشق و فراري بوده) .

چون وسط سئانس بود رفتيم سالن انتظار . از راهرو 3 تا پله ميخورد تا به سالن برسه . از پله دوم كه پايين اومدم حواسم نبود و پام رو گذاشتم رو پاي شني . شني هم جيغ وحشتناكي كشيد و پاشو از زير پام بيرون كشيد و من تعادلم رو از دست دادم و پخش شدم تو سالن . و ... .

صداي شليك عاشقاي علاف تو سالن بود كه به آسمون رفت .

نميدونين كه چقدر خجالت كشيدم . اين اولين و آخرين باري بود كه با شني جايي رفتم . چون هنوز فيلم شروع نشده بود كه سر همين قضيه دوستي ما تموم شد .

 

سوتي سوم :

"م.ر" خبيث خاطر خواه يه دختري بود كه اسمش رو گذاشته بوديم اتوبوس . يه روز تو محوطه دانشگاه داشتيم ول ميگشتيم كه خانوم اتوبوس از جلومون رد شد و من واسه اينكه "م.ر" رو اذيت كنم بلند گفتم :

چه سعادتي بالاتر از اينكه آدم زير چرخهاي اتوبوس جلويي له بشه .

يهو سه تا دختري كه جلومون بودن برگشتن و من باديدن خانوم ... (استاد زبان انگليسي) زبونم بند اومد (البته يادم نيست كه از خجالت آب شدم يا نه) .

 

سوتي چهارم :

من گاهي اوقات تو خونه تدريس خصوصي ميكنم (درسهايي مثل رياضي ، حسابداري ، كامپيوتر و اينترنت) . يه روز يكي از شاگردهام (كه اولين روز تدريسش بود) بعد از تموم شدن درس خدا حافظي كرد كه بره ، من و مادرم هم مثلا رفتيم بدرقه اش (آخه مادرش دوست صميمي مادرم بود) .

وقتي كفشاشو پوشيد و خواست از پله ها پايين بره ، من رفتم تا چراغ پاگرد رو روشن كنم كه پامو گذاشتم رو چادرش . طفلكي دختره ، كله پا شد و از 7 تا پله افتاد پايين .

وقتي پا شد بد جوري ميلنگيد و هر دو مون حسابي سرخ شده بوديم . فرداش كه اومد خونه براي تدريس ، ديدم تمام دست و صورت طفل معصوم كبود شده ، خداييش من از خجالت داشتم ميمردم ، و اون روز اصلا نفهميدم بهش چي درس دادم .

 

سوتي پنجم :

يه روز رفتم خونه يكي از دوستام مهموني . وقتي رسيدم كوچه شون چند بار زنگ زدم اما كسي در رو باز نكرد (نگو اين رفيق ملعون ما خواب تشريف داشته) . همونجا مونده بودم كه ديدم يه دختره با عجله پيچيد تو كوچه . خيلي با سرعت ميومد ، ولي همينكه نزديك من شد يهو يواش كرد و بجاي اينكه راه مستقيمش رو بره شروع كرد خيلي آروم زيگزاگ راه رفتن .

منم خنده ام گرفت و مثلا به نيت تيكه انداختن ، بهش گفتم :

فكر نميكردم خانومي با يه نگاه ، اينقده محو من بشه كه راه رفتنش نياد .

دختره خنديد اما چيزي نگفت و از من گذشت ، اول زنگ در خونه دوستم رو زد و بعدش با كليد بازش كرد ، واقعا شوكه شدم . چند دقيقه بعد كه رفتم خونه دوستم ، تازه فهميدم كه اون دختره ، در واقع خواهر دوستمه . من هيچوقت جرات نكردم به دوستم بگم كه چه گندي زدم . البته الان حدس ميزنم كه خواهر دوستم چون عكسهاي من و رفيقم رو ديده بود ، من رو شناخته بود و اونجوري نگاه ميكرد .

 

سوتي ششم :

يه روز تو دانشگاه وقتي كلاس تعطيل شد خواستم از صندلي پاشم كه شلوارم گرفت به يه تيكه ميله پاره شد اساسي . وحشت برم داشت ، موندم چه خاكي بريزم تو سرم . با هر زحمتي بود (در حاليكه پشتم رو به ديوار كرده بودم و يه قدم يه قدم ، يه وري حركت ميكردم) خودم رو رسوندم به سكو و همونجا نشستم .

بچه ها اومدن و هي اصرار كه بريم قدم بزنيم ، اما من قبول نكردم . بچه ها هم گفتن :

اي شيطون به كي بند كردي ؟ راستش رو بگو .

منم مجبور شدم بگم كه :

آره بابا يكي هست كه حواسم به اونه ، شما برين به كارتون برسين .

زنگ استراحت تموم شد و همه رفتن كلاس اما بازم يه عده تو سالن بودن و من نميتونستم حركتي بكنم . زنگ استراحت بعدي ، بازهم اصرار بچه ها و تكون نخوردن من . نشون به اون نشون كه از ساعت 5/11 صبح تا 7 شب كه هوا تاريك شد ، رو سكو نشسته بودم و از جام تكون نخوردم .

اين مثلا رفيق هاي نارفيق هم گير داده بودن كه من اين همه مدت ، به هواي كدوم دختر از جام حركت نكردم (اون روز حتي ناهار هم نخوردم) .

حتي از چند تا دختر شنيدم كه ميگفتن :

زگيل از صبح تا حالا (ساعت 3 بود) اينجا نشسته و معلوم نيست تورش رو واسه كي پهن كرده .

ساعت 7 بعد از ظهر وقتي هوا تاريك شد كتاب رو گرفتم پشتم و به سرعت خودم رو رسوندم جلوي در دانشگاه و يه تاكسي دربست گرفتم .

بعد از اون روز بچه ها بارها ازم پرسيدن :

اون دختري كه من رو علاف خودش كرده بود و باعث شده بود من به خاطرش ، يك روز تمام رو سكو بشينم و از جام تكون نخورم ، كيه ؟

 

سوتي هفتم :

چند وقت پيش عموم و خونواده اش مهموني اومده بودن خونه مون . بايد بگم كه دختر عموي بزرگم تازه ازدواج كرده و اولين بار بود كه با شوهرش اومده بودن خونه مون .

كمي كه گذشت به اصرار دخترها شروع كرديم به پاسور بازي (بازي حكم) . دختر عمو بزرگه سه بار ورق پخش كرد و هر سه بار دختر كوچيكه عمو كتمون كرد .

وقتي شوهر دختر بزرگ عمو اومد ، من كه عصباني بودم بهش گفتم :

بابا به اين خانومت بگو بلد نيست نده ديگه ، امشب سه دست به من داده ، هر سه بار هم گند زده .

يك دفعه همه ساكت شدند ، چه سكوت وحشتناكي . البته فقط چند لحظه طول كشيد و بعدش همه با هم شروع كردن به حرف زدن و جيغ و داد كردن ، طوري كه ، يعني كه متوجه حرف من نشدن .

 

سوتي هشتم :

يه روز رفتم دستشويي دانشگاه (گلاب به روتون) . اين دانشگاه ما درسته كه هزاران ايراد داشت ولي انصافا يه خوبي خيلي بزرگ داشت و اونهم آينه هاي بزرگي بودند كه تو دستشويي هاش كار گذاشته بودند .

جلوي آينه ها داشتم قربون صدقه صورت بينظير خودم ميرفتم كه يهو دو تا دختر اومدن تو دستشويي (برداشت بد نكنين ها ، دستشويي خواهران و برادران جدا بود) و وقتي منو اونجا ديدن زدن زير خنده . من گفتم :

خانومها ببخشين ، مثل اينكه يه طبقه اشتباه اومدين .

ولي اونها خيلي با اطمينان گفتن :

نخير آقا ، دستشويي آقايون يه طبقه پايين تره ، شما اشتباه اومدين .

يك دفعه عرق شرم و خجالت از سر و كله ام فوران كرد و دست و پامو گم كردم و با عجله از دستشويي اومدم بيرون .  سريعا رفتم دستشويي طبقه پايين ، كه همون جلوي در محكم به يه دختره خوردم . دختره داد زد :

مگه كوري ؟ نميبيني كه اينجا دستشويي دختراست ؟

ديگه حسابي گيج شده بودم ، اومدم بيرون و به تابلوي كنار در نگاه كردم ديدم نوشته دستشويي خواهران .

برگشتم طبقه بالا ديدم نوشته دستشويي برادران . تازه فهميدم كه اون دو تا دختر عوضي منو سر كار گذاشته بودن و عمدا منو فرستادن دستشويي خواهران .

 

بعد از پرانتز :

راستش امروز دستم خالي بود ، واسه همين هيچي نريختم تو پرانتز ، شرمنده .

 

نوشته شده توسط زگیل خان در پنجشنبه دوازدهم آبان 1384 | موضوع:
 زگيلانه هشتم : چرا ؟

سلام

 

قبل از هر چيزي شهادت امام علي رو به همه دوستدارانشون تسليت ميگم (گرچه اعتقاد دارم ايشون از دست مردم نمك نشناس راحت شد) .

بعدش هم رسيدن ايام قدر رو به همه تبريك ميگم . منم ميخواستم بيام مهموني خدا ، اما يه آقايي با چماق جلوي وايستاده بود و كارت دعوت ميخواست ، خدا هم كه هيچوقت واسه زگيلا دعوت نامه نمي فرسته ، اميدوارم كه لااقل به شما تو اين مهموني يه چيزي برسه .

 

و اما بعد

باز هم از فرط بيكاري و بي دردي نشستيم و واسه خودمون يه مشت اراجيف سر هم كرديم (مثل هميشه) و تقديمش كرديم به تو . البته براي اينكه سوءتفاهمي پيش نياد مطلب بعد از شعر رو هم بخونيد .

نام شعر : چرا ؟

سراينده : زگيل خان

 

اشك من جاري بود ، وقت رفتن ديدي

دل من مي لرزيد و تو ميخنديدي

با تو دنيا زيباست ، كاش ميدانستي

بي تو بودن مرگست ، كاش مي فهميدي

من كويري بودم مرده از بي آبي

و تو ابري بودي كه نمي باريدي

غم عالم را ريخت ، رفتنت در جانم

گل اميدم را با فراغت ، چيدي

تو كه ديدي حرفي ، در دلم پنهان بود

از من و احساسم ، كاش ميپرسيدي

عشق من ، روح من ، من تو را ميخواهم

من به تو ميگفتم ، تو نمي فهميدي

دل بي تابم را باز پس آوردي

تو كه پس ميدادي ، پس چرا دزديدي ؟

 

زگيل خان ميگه كه :

درسته كه من تمام اينها رو به تو ميگم اما لطفا كسي به خودش نگيره ، چون اون تويي كه من ميگم ، تو نيستي .

 

بعد از پرانتز :

اول اينكه كه يكي از سخت ترين كارهاي دنيا سحري خوردنه . حيف كه سحري از مستحباته ، و ما هم كه مستحبي كه به خوردن ربط داشته باشه برامون از هر واجبي ، واجب تره . وگرنه عمرا اگه انجامش ميدادم .

موقع سحري وقتي پاي سفره ميشنم ، انگاري كه نون به من دهن كجي ميكنه و سفره ادا و شكلك برام در مياره . به نظر من با اين وضعيت ، اگه به جاي سحري خوردن ، به آدم يه وعده فحش درست و حسابي بدن ، بيشتر ميچسبه .

دوم اينكه از روزه گرفتن فقط همين سحري و افطار خوردنش باقي مونده (اونم به اين نيت كه كافر مطلق نشيم) ، ظاهرا دهن ها روزه است اما :

حرفهاي نامربوط مثل نقل و نبات از دهن جاري ميشه .

چشمها هم كه شكر خدا دريده تر ، هيزتر و هرزه تر ميشه .

با مدد الهي درجه شارلاتان بازي و رياكاري هم كه حسابي بالاتر ميره ،

و در عين حال

ميزان جرم هم بشدت پايين مياد ، البته فقط به اين دليل كه مردم ، از شدت گشنگي ، زورشون مياد برن پاسگاه و از هم ديگه شكايت كنن .

 

نوشته شده توسط زگیل خان در یکشنبه یکم آبان 1384 | موضوع: